معنی فحل
523 بازدید
[ فَ ] (ع مص) گزیدن جهت گشنی شتران خود گشن برگزیده را. (منتهی الارب): فحل الابل؛ ارسل فیها فحلاً. || گشن گذاشتن در شتران. (منتهی الارب). اختیار کردن گشن برای شتر ماده. (اقرب الموارد). || (ص، اِ) گشن از هر حیوان. ج، فحول، فحولة، افحل، فحال،فحالة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): هر آنچ او فحل تر باشد ز نخجیر شکارافکن بر او خوشتر زند تیر.نظامی. || خرمابن نر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نگاهدارندهٔ اسبان. (منتهی الارب). || بوریا که از برگ خرمابن نر بافند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || درخت بی بر. (منتهی الارب). || راوی و بازگویندهٔ شعر و سخن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نیک دانا. ج، فحول. (منتهی الارب). مرد برجسته و نامور و نیکنام را نیز گویند: نیک داند که فحل دورانم دلم از چرخ ماده طبع فکار.خاقانی. مفلق فرد ار گذشت از کشوری مبدع فحل از دگر کشور بزاد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۸۵۸). گر گناهی در این خیانت هست سوی فحلان کشید باید دست.نظامی. || دلیر و نیرومند: پارسیان فحلان مردان اند و ایشان را مسخر نتوانی کرد. (فارسنامهٔ ابن بلخی).[ فَ ] (اِخ) ستارهٔ سهیل، بدان جهت که از ستارگان دیگر برکنار باشد همچو گشن که وقت برجستن بر ماده از شتران کناره گزیند. (منتهی الارب). سهیل را گویند، چون از دیگر ستارگان کناره گیرد مانند جنس نر. (اقرب الموارد).[ فَ ] (اِخ) نام ابن عباس بن حسان که با یزیدبن مهلب کارزار نمود و به ضرب متخالف یکدیگر را کشتند. (منتهی الارب).[ فَ ] (اِخ) لقب علقمه، بدان جهت که چون امری ءالقیس مادر جندب را بسبب غالب آمدنش بر وی در شعر طلاق داده علقمه وی را در حبالهٔ نکاح خود درآورد. (منتهی الارب). رجوع به علقمهٔ فحل شود.[ فَ ] (اِخ) موضعی است به شام که در آن جنگها واقع شده. (منتهی الارب). مسلمانان را با رومیان در این مکان وقعه ای افتاد که هشتادهزار رومی کشته شد و این واقعه معروف و به یوم الفحل و یوم الردعة و یوم النیسان مشهور است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر