معنی فجر
7 بازدید
[ فَ ] (ع مص) برانگیخته گردیدن بر گناه و زنا کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || رو گردانیدن از حق. (منتهی الارب). عدول از حق. || فاسد گردیدن. (اقرب الموارد). || روان ساختن آب را. (منتهی الارب). آب راندن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامه جرجانی). گشودن راه آب را تا جاری شود. (از اقرب الموارد). || به شدن از بیماری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دروغ گفتن. || نسبت دروغ دادن. || مخالفت و عصیان کردن. (اقرب الموارد). || (اِ) سپیدی آخر شب. روشنی پگاه که سرخی آفتاب است در سیاهی شب. (منتهی الارب). بام. (دستور اللغة). روشنی. فلق. فجر دو باشد: فجر اول یا کاذب یا ذنب السرحان و فجر ثانی یا صادق که آن را فجر معترض نیز گویند. (یادداشت بخط مؤلف). سرخی خورشید در سیاهی شب، و گویند که آن پایان شب است چنانکه شفق آغاز آن است. (اقرب الموارد). - صلوة فجر؛ نماز بامداد. دوگانه. رجوع به دوگانه شود. || (ص) طریق فجر؛ واضح. (اقرب الموارد).[ فَ ] (اِخ) سورهٔ هشتادونهم از قرآن. از سوره های مکیه و شامل سی آیت است. پس از سورهٔ غاشیه و پیش از سورة البلد قرار دارد.[ فَ جَ ] (ع اِمص) بخشش. || جوانمردی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): هو من اهل الفجر لا من اهل الفجور. (اقرب الموارد). || مردی و احسان. (منتهی الارب). معروف. (اقرب الموارد). || بسیاریِ مال. (منتهی الارب). مال و بسیاری آن. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فجر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جر» برای سرودن شعر