معنی فج
7 بازدید
[ فُ / فِ ] (ص) فروهشته لب را گویند، یعنی کسی که لب زیرین او فروافتاده باشد. (برهان).[ فُ / فِ ] (از ع، اِ) راه فراخ و گشاده. (برهان). در این معنی عربی است. رجوع به فَجّ شود.[ فَ ج ج ] (ع مص) بلند کردن زه کمان را. || گشاده نمودن هر دو پای خود را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) راه گشاده میان دو کوه. ج، فجاج (منتهی الارب)، و آن از شعب گشاده تر باشد. ج، فجاج، اَفِجّة. (اقرب الموارد).[ فِ ج ج ] (ع اِ) میوهٔ خام. (منتهی الارب) (فهرست مخزن الادویه). || خربزهٔ شامی که هندوانه نامندش. (منتهی الارب). اکثر اطلاق آن بر میوهٔ خام مینمایند. و بطیخ شامی را نیز نامند که بطیخ هندی است. (فهرست مخزن الادویه). و نوعی از آن را شفیقی خوانند. (نزهةالقلوب). || (ص) کال. نارس. ناپخته. نرسیده. (یادداشت بخط مؤلف).[ فَ ج ج ] (اِخ) جایی یا کوهی در دیار سلیم. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فج» برای سرودن شعر