معنی فتک
8 بازدید
[ فَ / فِ / فُ ] (ع مص) به کار خواستهٔ نفس درآمدن. (منتهی الارب). به کارهایی که نفس بدان مایل بود، پرداختن. (اقرب الموارد). || بناگاه گرفتن. || ناگاه کشتن کسی را. (منتهی الارب). کشتن از روی غفلت یا به انتهاز فرصت. (اقرب الموارد): ... و هدم و فتک و صواعق در کمین. (کلیله و دمنه). فی الجمله چون از رزم خوارزم فارغ شدند از سبی و نهب و فتک و سفک بپرداختند. (جهانگشای جوینی). || رویاروی زخم رسانیدن، یا عام است. || دلیری کردن. || ستیهیدن در کار. (از منتهی الارب). الحاح و لجاجت کردن. (اقرب الموارد).[ فَ ] (اِخ) آبی است در اجاء، یکی از دو کوه طی. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فتک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تک» برای سرودن شعر