معنی فتور
6 بازدید
[ فُ ] (ع مص) آرمیدن آب سپس جوشش. (منتهی الارب). آرمیدن حرارت آب. (اقرب الموارد). رجوع به فتر و فاتر شود. || آرام شدن پس از تندی، و نرم شدن بعد از سختی. (اقرب الموارد). سستی آوردن بعدِ درشتی. (منتهی الارب). || سست و نرم گردیدن بندها. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پیمودن چیزی را از میان دو انگشت سبابه و ابهام. (منتهی الارب). || (اِمص) انکسار. (بحر الجواهر). || سستی. ضعف. (یادداشت بخط مؤلف): در زمانه گر فتوری هست در کار من است ورنه بس محکم نهادی ملک و ملت را اساس. ظهیر فاریابی. آنگهم از خود بران تا شهر دور تا دراندازم در ایشان صد فتور.مولوی. روی تو بر پشت زمین خلق را موجب فتنه ست و فتور ای صنم.سعدی.[ ] (یونانی، اِ) سمک. (فهرست مخزن الادویه). فترة. رجوع به فترة شود.[ فُ ] (اِخ) مسقطالرأس بلعام است که بر نهر فرات واقع بود. (قاموس کتاب مقدس).
کلمات همقافیه با «فتور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر