معنی فتق
6 بازدید
[ فَ ] (ع مص) شکافتن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). ضد رتق. || شکافتن دوخت های لباس تا تکه های آن از هم جدا گردد. (اقرب الموارد). || گشادن نافهٔ مشک. (منتهی الارب). بیرون آوردن بوی مشک با فروکردن چیزی در آن. || مایهٔ بسیار قوی انداختن در خمیر: فتق العجین؛ مایه نهاد در خمیر. (اقرب الموارد). || حرب افتادن میان قوم. (منتهی الارب): فتق بین القوم؛ شق عصاهم فرجع الحرب بینهم. (اقرب الموارد). || مفارقت کردن جماعت را. || خلاف ورزیدن. || (اِ) جای باران نارسیده که در پیرامونش باریده باشد. (منتهی الارب). ج، فُتوق. || خِصْب. فراوانی. || صبح. (اقرب الموارد). || زمین و هر چیز گشاده و فراخ. (از منتهی الارب). || (اصطلاح صوفیه) مقابل رتق. صاحب کشف اللغات گوید: فتق نزد صوفیه مقابل رتق، عبارتست از تفصیل ماده مطلقاً به صور مادهٔ نوعیه با ظهور آنچه بود در حضرت احدیت از شؤون ذاتیه، چون حقایق گویند بعد از تعین در خارج. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ۲ ص ۱۱۲۹). || تفرق الاتصالی که اندر غشاء افتد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بیماریی است که در پوست خایه پیدا گردد به انحلال پرده و کفتگی و شکافتگی در آن و درآمدن جسم غریب که پیش از شکافت محصور بود در وی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و این جسم اگر پیدا است فتق ثربی گویند و اگر امعاء است معوی و اگر ریح، ریحی، و اگر آب، مائی، و اگر مادهٔ غلیظ، لحمی. (منتهی الارب). غری. قری. دبه خایگی. تناس. (یادداشت بخط مؤلف). || در تداول شوشتر، رودهٔ دراز و در تداول خراسان و گناباد، غروک. (از لغات محلی شوشتر، خطی). روده که به کیسهٔ خایه فرودآید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - فتق الاُرْبَیات؛ فتق بیغولهٔ ران، و آن علت زنان را نیز افتد. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - فتق بند؛ جداگانه شرح داده خواهد شد. رجوع به فتق بند شود. - فتق مراقّ البطن؛ فتق پوست شکم، و این علت زنان را نیز افتد. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ فَ تَ ] (ع مص) گشاده کس گردیدن زن. || (اِ) فراخی و ارزانی سال. (از منتهی الارب). || پگاه. سپیده دم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فُ تُ ] (ع ص) زن چرب زبان گشاده سخن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فُ تُ ] (اِخ) دهی است به طائف. (منتهی الارب). قریه ای است در طائف، و گویند از مخلفه های طائف است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «فتق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تق» برای سرودن شعر