معنی فتالیدن
6 بازدید
[ فَ / فِ دَ ] (مص) از جای اندرآهختن و از جای بکندن. (فرهنگ اسدی). کندن. || ریختن. (برهان). افشاندن و تکان دادن. (فرهنگ اسدی): باد برآمد به شاخ سیب شکفته بر سر میخواره برگ گل بفتالید. عمارهٔ مروزی. || دریدن و شکافتن. (برهان): که با خشم چشم ار برآغالدت به یک دم هم از دور بفْتالدت.اسدی. || پریشان کردن و پراکنده کردن. || از هم جدا کردن و گسستن. (برهان). رجوع به فتال شود.
کلمات همقافیه با «فتالیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر