معنی فاکه
7 بازدید
[ کِ هْ ] (ع ص) خداوند میوه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). میوه فروش. (یادداشت بخط مؤلف). || مرد خوش طبع. خوش ذات. (منتهی الارب). خوش منش. (ربنجنی). ج، فاکهین. (یادداشت بخط مؤلف).[ کِ هْ ] (اِخ) ابن سعد، مکنی به عقبه. صحابی است. (یادداشت بخط مؤلف).[ کِ هْ ] (اِخ) ابن مغیرةبن مغیره... مخزومی. یکی از جوانان قریش بود که با هنده دختر عتبه ازدواج کرد. او را خانه ای بود که برای مهمانی اختصاص داشت، و مردم بدون اجازه در آن وارد می شدند. (از عقدالفرید ج ۷ ص ۹۴).
کلمات همقافیه با «فاکه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «که» برای سرودن شعر