معنی فاعل
15 بازدید
[ عِ ] (ع ص، اِ) کنندهٔ کار. عمل کننده. ج، فاعلون، فَعَلة. (از اقرب الموارد): تویی وهاب مال و جز تو واهب تویی فعال جود و جز تو فاعل.منوچهری. || (اصطلاح نحو) آنچه فعل یا شبه فعل را به آن نسبت دهند. (تعریفات). نزد نحویان چیزی است که فعل یا شبه فعل را بدان نسبت دهند و پیش از فعل درمی آید زیرا بدان قیام میکند، و مراد از فاعل اسمی حقیقی یا مضمر است. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ۲ ص ۱۱۴۸). هر فعلی به کننده یا به ذاتی باید متعلق باشد که عمل فعل مزبور به او اسناد داده شود، و ذات مذکور را فاعل یا مسندالیه گویند. (دستور زبان فارسی پنج استاد چ دانشگاه ج ۱ ص ۱۱۵). || (اصطلاح فلسفه) آنچه از کلمهٔ فاعل مفهوم و اراده میشود کنندهٔ کار و انجام دهندهٔ فعلی است که فعل او مقرون به اختیار و اراده اش باشد، و از این جهت است که عنوان فاعلیت در موردی صادق است که ولو یک «آن» هم باشد متلبس به فاعلیت نباشد، و به عبارت دیگر از لحاظ مفهوم عرفی فاعل به کسی گویند که فعلش مقرون به اراده اش باشد. در اصطلاح فلسفه اکثر کلمهٔ فاعل مرادف با علت آمده است. فلاسفه فاعل را برحسب تقسیم اولیه به دو قسم کرده اند: یکی فاعل مختار و دیگری فاعل موجب. بالجمله کلمهٔ فاعل در فلسفه مقابل قابل به کار برده شده و بمعنای تأثیرکننده است، چنانکه قابل بمعنی قبول کنندهٔ اثر از فاعل است. ابوالبرکات بغدادی میگوید: فاعل به چیزی گفته میشود که در امری تأثیر کند و تأثیر آن سبب استحالهٔ متأثر شود. صدرا گوید: فلاسفهٔ الهی از کلمهٔ فاعل «مبدء و مفید وجود» را اراده میکنند و فلاسفهٔ طبیعی «مبدء حرکت» را اراده مینمایند، و آنچه شایسته تر به اسم فاعل است همان معنای اول باشد. (از فرهنگ اصطلاحات فلسفی سجادی صص ۲۲۳-۲۲۴).
کلمات همقافیه با «فاعل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عل» برای سرودن شعر