معنی فاضل
6 بازدید
[ ضِ ] (ع ص) فزونی یابنده. (از اقرب الموارد). || به مجاز کسی را گویند که در دانش و علم بر دیگران فزونی یابد، و بدین معنی در زبان فارسی بسیار رایج است. مقابل مفضول. دانشمند. صاحب فضل. مرد داننده. ج، فضلاء. (یادداشت بخط مؤلف): چون خویشتنت کند خرد باقی فاضل نشود کسی جز از فاضل. ناصرخسرو. این بوسهل مردی امامزاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارت در طبع وی مؤکد شده. (تاریخ بیهقی). بونصر بر شغل عارضی بود که فرمان یافت و مردی سخت فاضل و زیبا و ادیب و خردمند بود. (تاریخ بیهقی). تا تو در علم با عمل نرسی عالمی، فاضلی، ولی نه کسی.سنائی. فضل درد سر است خاقانی فاضل از دردسر نیاساید.خاقانی. جاهل آسوده فاضل اندر رنج فضل مجهول و جهل معتبر است.خاقانی. در ملت محمد مرسل نداشت کس فاضلتر از محمد یحیی فنای خاک.خاقانی. کس نبیند بخیلِ فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد. سعدی (گلستان). || زاید. فزونی. مازاد. (یادداشت بخط مؤلف):[ ضِ ] (اِخ) دهی از دهستان صالح آباد بخش جنت آباد شهرستان مشهد که در ۱۲ هزارگزی جنوب خاوری صالح آباد واقع است. جلگه ای گرمسیر و دارای ۴۰ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول عمده اش غلات و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ ضِ ] (اِخ) مردی است که داخل سوداگران ترکستان بود و بموجب نشان شیبانی، خان ترخان شده محافظت آن دروازه مینمود. و در شرح فتح سمرقند در رمان محمدخان شیبانی نام او آمده است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۲۸۴ شود.
کلمات همقافیه با «فاضل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضل» برای سرودن شعر