معنی فاریدن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) بلعیدن. سرت فروبردن. واریدن. فروواریدن. (یادداشت بخط مؤلف). گواردن. لقمه به دهان فروبردن. (حاشیهٔ برهان چ معین): آن آش او را نفارد و نگوارد. (فیه مافیه چ فروزانفر ص ۲۴).
کلمات همقافیه با «فاریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر