معنی فاریاب
6 بازدید
[ فارْ ] (اِ مرکب) بمعنی فاراب است. (برهان). رجوع به فاراب، باریاب، پاریاب، باراب و فاریاو شود.[ فارْ ] (اِخ) ولایتی یا شهری باشد از ترکستان. (برهان). نویسندهٔ برهان فاریاب را با فاراب خلط کرده است. یاقوت نویسد: شهری است مشهور به خراسان از توابع گوزگانان نزدیک بلخ بر کرانهٔ غربی جیحون که آن را به اماله فیریاب نوشته اند. از این شهر تا طالقان سه منزل و تا شبورقان سه منزل و تا بلخ شش منزل است، و گروهی از بزرگان بدان منسوب اند. (از معجم البلدان). و آن بین مروالرود و بلخ بوده و خرابه های آن به اسم خیرآباد هنوز باقی است. (حاشیهٔ برهان چ معین ص ۱۴۳۳): دگر طالقان شهر تا فاریاب همیدون به بخش اندرون اندر آب.فردوسی. قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب. سعدی (بوستان). دربارهٔ خلط فاراب و فاریاب در ذیل فاراب با تفصیل بیشتری نوشته شد. صورت اصیل این نام پاریاب یا پاراب است. رجوع به فاراب شود.[ فارْ ] (اِخ) دهی از دهستان بوشگان بخش خورموج شهرستان بوشهر که در ۵۴ هزارگزی شمال خورموج و در شمال کوه خورموج واقع است. دامنه ای گرمسیر، مالاریایی و دارای ۶۹۰ تن سکنه است. آب آنجا از چاه و قنات تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات، خرما، تنباکو و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).[ فارْ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ بخش بستک شهرستان لار که در ۱۸ هزارگزی جنوب باختری بستک و جنوب رود کوهج واقع است. جلگه ای گرمسیر، مالاریایی و سکنهٔ آن ۴۱۵ تن است. آب آنجا از قنات و چاه تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات، خرما، پیاز و شغل اهالی زراعت است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷). فاریاب انوه و فاریاب بستک همین است.[ فارْ ] (اِخ) دهی از دهستان وراوی بخش کنگان شهرستان بوشهر که در ۹۸ هزارگزی جنوب خاوری کنگان و کنار راه فرعی لار به گله دار واقع است. جلگه ای گرمسیر، مالاریایی و دارای ۲۰۰ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات و کنجد و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).[ فارْ ] (اِخ) دهی از دهستان رودان بخش میناب شهرستان بندرعباس که در ۶۰ هزارگزی شمال میناب و سر راه فرعی میناب به کهنوج واقع است. جایی کوهستانی، گرمسیر و دارای ۵۰ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول عمده اش خرما، مرکبات، غلات و شغل اهالی زراعت است. راه آن فرعی است. مزرعهٔ صحرا جزئی از آن محسوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «فاریاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر