معنی فائق
7 بازدید
[ ءِ ] (ع ص) برگزیده و بهترین از هر چیزی. (منتهی الارب): عصارهٔ نایی بقدرتش شهد فائق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته. (گلستان). || شکافنده. (آنندراج). || (اِ) پیوند سر با گردن. (منتهی الارب). || (ص) مسلط. چیره :[ ءِ ] (اِخ) (امیر...) یکی از سرداران امیر نوح بن منصور سامانی است که در جنگ قابوس وشمگیر و فخرالدوله با مؤیدالدوله و عضدالدولهٔ دیلمی از جانب نوح بن منصور به کمک فخرالدوله و قابوس آمده است. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص ۴۲۰ شود.
کلمات همقافیه با «فائق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئق» برای سرودن شعر