معنی فأس
7 بازدید
[ فَ ءْسْ ] (ع مص) به تیشه زدن و شقه کردن. (از اقرب الموارد). شکافتن و زدن به تبر. (منتهی الارب). || بر تندی پس سر زدن کسی را. || طعام خوردن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) آلتی که دستهٔ کوتاه دارد و بدان چوب و جز آن را قطع کنند. ج، اَفْؤُس، فُؤوس. (اقرب الموارد). تبر. تیشه. || فأس اللجام؛ کام لگام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). فأس الرأس؛ طرف تندی پس سر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فأس الرَّحی ََ؛ تبر آسیا. رجوع به تبر آسیا شود.
کلمات همقافیه با «فأس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أس» برای سرودن شعر