معنی غیوری
6 بازدید
[ غَ ] (حامص) غیور بودن. غیرت داشتن. تعصب در حفظ عرض و شرف و ناموس. رجوع به غیرت شود: من از صفت غیوری حضرت خواجه قوی میترسیدم. (انیس الطالبین ص ۷۶).[ غَ ] (اِخ) شاهویردی جان بیگ بن علی قلی بیگ ذوالقدر. از ترکان بود و در کابل به دنیا آمد، به هند رفت و از ملازمان اکبرشاه گردید. [ وی ] در یکی از جنگهای پادشاه مزبور با دشمنان، کشته شد. (از صبح گلشن ص ۳۰۲). صاحب مجمع الخواص (ص ۳۲) گوید: شاهویردی چمدان اوغلی حریفی پاکباز است و به تصوف تمایل دارد. تخلص او غیوری است. او راست: ای درد و غم تو بر دل من عشقت ز دو کون حاصل من روح القدس است در شب وصل پروانهٔ شمع محفل من سر می بارد ز ابر تیغش این است نشان قاتل من برخیز ز پهلویش غیوری میسوزی از آتش دل من.
کلمات همقافیه با «غیوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر