معنی غیلان
9 بازدید
(ع اِ) جِ غول. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به غول شود. - غیلانُ الْوَغی ََ؛ سپاهیان دلیر و شجاع. (ناظم الاطباء)[ غَ ] (اِخ) از محدثان بود. رجوع به کتاب المصاحف سجستانی ص ۲۴ شود.[ غَ ] (اِخ) نام یکی از موالی رسول خدا بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۳۸ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن جریر. از راویان است. رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۲ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن خَرَشَةبن عمروبن ضرار ضبی. از بزرگان اهل بصره و از یاران ابوموسی اشعری بود. در کتب ادب عرب از او بسیار نام برده شده است. رجوع به الوزراء و الکتاب ص ۱۰۸، عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۴۴، البیان و التبیین ج ۱ ص ۳۰۲ و ج ۲ ص ۷۰، ۱۹۴، ۲۳۳ و ج ۳ ص ۶۷ و العقد الفرید ج ۱ ص ۷۱ و ج ۴ ص ۴، ۱۱۹ و ۱۲۰ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن دعمی بن ایادبن نزاربن معد. یکی از اجداد عرب بود. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ۲). در حبیب السیر غیلان بن مضر از اجداد رسول خدا بشمار آمده است، ظاهراً همین غیلان بن دعمی است. رجوع به کتاب مذکور چ خیام ج ۱ ص ۲۸۴ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن سلمة ثقفی. حکیم و شاعر دورهٔ جاهلیت متوفی به سال ۲۳ هـ . ق. اسلام را دریافت و روز طائف مسلمان شد. وی ده زن داشت و به امر پیغمبر اسلام چهار تن از آنان را برگزید. او یکی از بزرگان ثقیف بود و روشی خاص داشت. کارهای خود را بر روزها تقسیم میکرد، چنانکه روزی را برای حکم در میان مردم و روزی را برای خواندن اشعار خود و روزی را برای رسیدگی به شتران خود اختصاص داده بود، و نیز یکی از گروهی بود که نزد کسری آمدند و او را سخنوری وی خوش آمد. (از الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵). رجوع به البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۵۹، عیون الاخبار ج ۴ ص ۵۲ و تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۱۰۰ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن عقبةبن بهیش بن مسعودبن حارثه. معروف به ذُوالرُّمَّة شاعر معروف عرب. رجوع به ذوالرمة شود.[ غَ ] (اِخ) ابن مالک بن عمروبن تمیم. از شجاعان بنی تمیم بود. (از العقد الفرید ج ۶ ص ۹۰). صاحب منتهی الارب گوید: میان غیلان و گروهی بسبب وقوع قتل دشمنی بود. وی سوگند خورد که با آنان سازش نکند تا آنگاه که چشمان او را خاک بپوشاند، یعنی بمیرد. روزی غفلة گرفتار شد و خود را در خطر دید، آنگاه خاک به دیدگان خویش میپاشید و میگفت: تحلل یا غیل! یعنی از سوگند خود بیرون آی ای غیلان! و چنین مینمود که قصد سازش با ایشان دارد، ولی نپذیرفتند و او را کشتند -انتهی. رجوع به العقد الفرید ج ۶ ص ۹۰ شود.[ غَ ] (اِخ) (... قدری) ابن مسلم دمشقی قبطی ، مکنی به ابومروان نویسنده و از بلیغان بود. فرقهٔ غیلانیه از قدریه به وی منسوبند و او دومین کسی است که دربارهٔ قَدَر سخن گفت و بدان دعوت کرد و پیش از او معبد جهنی بوده است. شهرستانی در ملل و نحل گوید: غیلان به قدر معتقد بود و خوب و بد آن را از عبد میدانست و همچنین دربارهٔ امامت عقیده داشت که غیر قریش نیز صلاحیت آن را دارند و هرکه به کتاب و سنت قائم باشد، استحقاق آن را دارد و این امر جز به اجماع امت ثابت نشود -انتهی. و از سخنان غیلان این عبارت معروف است که گوید: «لاتکن کعلماء زمن الهرج ان وُعظوا انفوا، و ان وَعظوا عنفوا.» غیلان را رسائلی است و بقول ابن الندیم (الفهرست ص ۱۷۱) دوهزار ورق دارد. وی متهم است به اینکه در عهد صباوت از پیروان حارث بن سعید، معروف به کذاب بود. و گویند: او به دست عمربن عبدالعزیز از قول به قدر برگشت و چون عمر درگذشت، مذهب خود را آشکار کرد و هشام بن عبدالملک او را فراخواند و اوزاعی را نیز احضار کرد تا با او مناظره کند، و اوزاعی بقتل وی حکم کرد و در باب کیسان در دمشق به دار آویخته شد (بعد از ۱۰۵ هـ . ق. / ۷۲۳ م.). (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۵). رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص ۲۵۱، خاندان نوبختی ص ۳۳، الوزراء و الکتاب ص ۱۰۲، العقد الفرید ج ۲ ص ۲۰۱ و ۲۰۳ و ۲۰۴ ج ۵ ص ۲۲۸، البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۳۹ و ج ۲ ص ۱۳۳ و ج ۳ ص ۲۱ و ۱۷۳، ضحی الاسلام ص ۱۰ و ۸۱ و ۸۲ و تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۱۶۱ و ۱۶۸ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن مضر. یکی از اجداد رسول خدا. رجوع به غیلان بن دعمی و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۸۴ شود.[ غَ ] (اِخ) ابن میسرة یا ابن یسرة. محدث است و سعیدبن عامر از وی روایت دارد. رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۷۹ شود.[ غَ ] (اِخ) ابویزید. محدث است و از ابی سلام روایت کند.[ غَ ] (اِخ) ثقفی. رجوع به غیلان بن سلمه و تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۱۰۰ شود.
کلمات همقافیه با «غیلان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر