معنی غیل

معنی غیل

10 بازدید
[ غَ ] (ع مص) شیر دادن زن بچه را در حال حاملگی. (از اقرب الموارد) (تاج العروس). || (اِ) شیر که زن جماع کرده بچه را دهد یا شیر زن باردار و آن بغایت مضر است. (منتهی الارب). شیری که زن در هنگام جماع یا بهنگام آبستنی به طفل دهد و آن بغایت مضر است در حق طفل. (غیاث اللغات) (آنندراج). شیری که زن به بچهٔ خود دهد در حال حاملگی. گویی: «ما سقیته غیلاً و لا حرمته قیلاً». (از اقرب الموارد). || (ص) بازوی سطبر پرگوشت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ساعد غیل؛ ساعدی فربه. (مهذب الاسماء). || کودک فربه کلان جثه. (منتهی الارب). پسر تنومند و فربه، و تأنیث آن غَیلَة. (از اقرب الموارد). || (اِ) آب بر روی زمین. (مهذب الاسماء). آب روان بر زمین. (غیاث اللغات). آب روان که در کشتها رود، در حدیث آمده: ماسقی بالغیل ففیه العشر و ماسقی بالدلو ففیه نصف العشر. (منتهی الارب). آب که بر روی زمین جاری شود. (از اقرب الموارد). در تداول مردم یمن، نهر و چشمه. (دزی ج ۲). || خط که بر چیزی کشند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نگار جامه. (منتهی الارب). نشانه در لباس. العلم فی الثوب. (از اقرب الموارد). || جامهٔ فراخ. (منتهی الارب). بعضی بمعنی جامهٔ فراخ گفته اند. ج، اَغیال. (از اقرب الموارد). || هر رودبار که در آن چشمه های روان باشد. (منتهی الارب). هر وادیی که چشمه ها در آن جاری شود. (از اقرب الموارد). || هرچه دور باشد و نزدیک نماید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || هر موضع با آب. (منتهی الارب). هر جایی که در آن آب باشد. (از اقرب الموارد). || درختان انبوه و درهم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد ذیل غِیل). || تَحَلَّل غَیَل؛ ای تحلل یا غیلان من یمینک، و غیل مرخم غیلان (نام کسی) است؛ یعنی ای غیلان! در سوگند خود استثنا کن یا از سوگند خود به کفاره یا جز آن بیرون آی. (از اقرب الموارد). رجوع به غیلان (اِخ نام مردی) شود.
(ع اِ) درختان انبوه و درهم، بفتح اول هم به همین معنی است. درختان نی و حلفا. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نیستان. (غیاث اللغات). || بیشهٔ شیر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). غیلَة با افزودن هاء به آخر آن گفته نمیشود. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بیشه و صحرا. (غیاث اللغات). جایگاه شیر. ج، اَغیال، غُیول. (اقرب الموارد). || جنگل. (منتهی الارب). اَجَمَة. (اقرب الموارد): ای برون آورده اندر کشور هندوستان پیل جنگی از حصار و گرگ پیل افکن ز غیل. فرخی. || هر رودبار با آب. ج، اَغیال، غُیول. (منتهی الارب). هر وادیی که در آن آب باشد. (از اقرب الموارد).
[ غُ یُ ] (ع ص) ابل غیل؛ شتران بسیار یا شتران فربه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). همچنین است بقر غیل. (از منتهی الارب).
(اِخ) دهی است از جزیرهٔ هنگام بخش قشم شهرستان بندرعباس که در ۷۰ هزارگزی جنوب باختری قشم و جنوب باختری جزیرهٔ هنگام قرار دارد. ساحل و گرمسیر است. سکنهٔ آن ۲۰۰ تن سنی و شیعه اند که به عربی و فارسی سخن میگویند. آب آن از چاه و باران. محصول آن غلات. شغل اهالی صید ماهی و زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ غَ ] (اِخ) آبی است در بن کوه ابی قبیس (در مکه) که گازران در آن جامه شویند. (منتهی الارب). آبی است که در بن کوه ابی قبیس روان بوده است. (از اقرب الموارد).
[ غَ ] (اِخ) موضعی است نزدیک یمامه. (منتهی الارب) (معجم البلدان). شاعر گوید: یبری لها من تحت ارواق اللیل غملس الزق من حمی الغیل. (از معجم البلدان).
[ غَ ] (اِخ) جایی است قریب یلملم. (منتهی الارب). جایگاهی است در صدر یلملم. ذؤیب بن بیئةبن لام گوید: لعمری لقد ابکت قریم و اوجعوا بجزعة بطن الغیل من کان باکیا. (از معجم البلدان).
[ غَ ] (اِخ) رودباری است مر بنی جعده را. (منتهی الارب). وادیی است از آن بنی جعده در جوف العارض که در فلج جاری شود و میان آن دو مسیر یک شبانه روز است. (از معجم البلدان).
[ غَ ] (اِخ) ابوزیاد گوید: فلجی از افلاج است (فَلَج بمعنی آب جاری و چشمه). و نصر گوید: غیل وادیی است متعلق به جعده و میان دو کوه قرار گرفته و پر از درختان خرماست و در بالای آن گروهی از بنی قشیر هستند و آن را منبری است، و از «فلج» هفت یا هشت فرسخ فاصله دارد و «فلج» قریه ای بزرگ متعلق به جعده است. بحتری جعدی گوید: الا یا لیل قد برح النهار و هاج اللیل حزناً و النهار کأنک لم تجاوز آل لیلی و لم یوقد لها بالغیل نار. (از معجم البلدان چ دار صادر، دار بیروت). رجوع به همین کتاب شود.
[ غَ ] (اِخ) شهری است در صعده واقع در یمن. (از معجم البلدان).
[ غَ ] (اِخ) غیل البرمکی. رجوع به غیل البرمکی شود.

کلمات هم‌قافیه با «غیل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید