معنی غوطه فروبردن
4 بازدید
[ طَ / طِ فُ بُ دَ ] (مص مرکب) سر به آب فروبردن. فروبردن سر در آب و مانند آن. غوطه ور شدن. رجوع به غوطه و غوته شود: چو این زاری به گوش غزنوی خورد سرش غوطه به خون دل فروبرد. حکیم زلالی (از آنندراج ذیل به گوش آمدن).
کلمات همقافیه با «غوطه فروبردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر