معنی غوری
6 بازدید
(اِ) آوندی از چینی یا جز آن که لوله دارد و در آن چای و امثال آن را دم کرده بنوشند. قوری. (ناظم الاطباء). رجوع به قوری شود.[ غَ را ] (ع اِ) تک هر چیزی. (منتهی الارب). قعر هر چیز. (از اقرب الموارد).[ ] (ص نسبی) منسوب به غور که بلادی است در کوههایی قریب هرات. (از انساب سمعانی). ساکن غور. اهل غور. رجوع به غور. (اِخ) شود: امیر، دانشمندی را به رسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۱). مردم غوری چون مور و ملخ بدان کوه پدید آمدند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۱۱۲). پنج هزار درم و پنج پاره جامه صلت بستد و اسبی غوری. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۵۴۹). این گربه چشمک این سگک غوری غرک سگسارک مخنثک و زشت کافرک.خاقانی. غوری تند را اشارت کرد تا مرا نیز خانه غارت کرد. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ۲۲۳). وزین غوری غلامی نیز چون قند ز غوره کرد غارت خوشه ای چند.نظامی.(اِخ) مکنی به ابوجعفر. وی از جانب عمرواللیث به حکومت مرو گماشته شده بود. رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج ۱ ص ۳۹۶ شود.[ غَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ مشکان بخش نی ریز شهرستان فسا که در ۴۸هزارگزی خاوری نی ریز، کنار راه فرعی حسن آباد به چاهک قرار دارد. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن ۲۴۹ تن که فارسی زبانند. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات است. شغل اهالی زراعت و قالیبافی است. پاسگاه ژاندارمری و یک دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ غُ ] (اِخ) قصبه ای است در ایالت تفلیس از قفقاز که در ۹۳هزارگزی شمال غربی تفلیس، کنار رودخانهٔ کور قرار دارد. مردم آن گرجی هستند و به قوم «اوست» منسوبند. چارپایان و انگور فراوان دارد. (از قاموس الاعلام ترکی).(اِخ) (امیر...) ابن غیاث الدین. او پسر کوچک ملک غیاث الدین پیرعلی بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ صص ۴۳۳ - ۴۳۴ شود.[ ] (اِخ) حسین بن خرمین غوری. سلطان و صاحب هرات در حدود قرن هفتم هجری بود. شیخ فخرالدین بن خطیب از شهر بامیان نزد او آمد و مورد اکرام قرار گرفت. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۴ و ۲۹ شود.[ ] (اِخ) فارس بن محمدبن محمودبن عیسی غوری. وی از اهل بغداد بود و شاید غوری الاصل است. از احمدبن عبدالخالق وراق و محمدبن سلیمان باغندی و دیگران روایت کرد، و پسرش ابوالفرج محمد، و نیز ابوالحسن بن رزق بزار و دیگران از او روایت دارند. وی ثقه بود، و به سال ۳۴۸ هـ . ق. درگذشت. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ۲ ص ۱۸۲).[ ] (اِخ) مبارک شاه بن حسین مرورودی. ملقب به فخر الدولة و الدین. وی از رجال و صدر بزرگ غوریان بود. در دربار پادشاهان غوری، مانند سلطان علاءالدین و پسرش سیف الدین و سلطان اعظم غیاث الدین و شهاب الدین بسیار تقرب داشت. قصاید و رباعیات او به لطافت و سلاست مشهور است. تاریخ ملوک غوریه را در مثنوی به بحر متقارب به نظم آورده است که ابیاتی از آن در دست است. قطعه ای از آن را معین الدین اسفزاری در روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات (ج ۱ صص ۳۵۶ -۳۵۷) آورده است، و معلوم نیست که اصل آن باقی است یا از میان رفته است. وفات او به سال ۶۰۲ هـ . ق. واقع شد. قصیده ای در مدح ملک سیف الدین خسرو جبال گفته است بمطلع: دست صبا برگشاد، روی عروس بهار بر سر او چشم ابر، کرد ز ژاله نثار. هنگامی که از حضرت سیستان به رسالت آمده بود، امیر اجل ظهیرالدین نصر سموری نزد او قطعه ای فرستاد، که مطلع آن این است: از ادای شکر انعامش چنان عاجز شدم کین زمان صد خجلت از طبع سخنور میبرم. و مبارک شاه قطعه ای به مطلع زیر در جواب وی فرستاد: ای سخاگستر سخن پرور ظهیر دین حق چشمهٔ حیوان ز لطفت در عرق تر میرود. این غزل نیز از اوست: آنگه که خواب بود ترا دل بخواب دید در تیره شب به دیدهٔ جان آفتاب دید جانی پر از نشاط ترا در کنار یافت گوشی پر از سماع به کف بر شراب دید فریاد از آن مقام که بیدار گشت دل و آگاه شد که این همه دولت بخواب دید زلفش ندید در کف و از دست روزگار نزدیک شد که بگسلد، از بس که تاب دید. دو رباعی زیر نیز از اوست: باز این دل دیوانه هوا خواهد کرد هر لحظه به هر موی ندا خواهد کرد روزی دو سه از عشق مگر آسوده ست آن را به بلا کنون قضا خواهد کرد. دل در سر زلفت آرمیدن خو کرد هر لحظه به هر سوی دویدن خو کرد چون موی شدم نزد منش بازفرست اکنون که به موی بر دویدن خو کرد. (از لباب الالباب چ ۱۳۳۵ چ سعید نفیسی صص ۱۱۳- ۱۱۷ و ۵۹۱ به اختصار). و رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص ۸۲۵ شود.(اِخ) محمدبن سام بن حسین. ملقب به غیاث الدین و مکنی به ابوالفتح. رجوع به غیاث الدین غوری محمدبن سام و تاریخ گزیده چ لندن ص ۴۰۶، ۴۰۸، ۴۱۰، ۴۱۱ و ۸۲۵ شود.[ ] (اِخ) محمدبن فارس بن محمد غوری. معروف به ابن باغندی. وی از ابوحسین احمدبن جعفربن محمدبن منادی و علی بن محمد مصری و احمدبن سلیمان نجاد و دیگران حدیث شنید، و محمدبن مخلد و ابوبکر خطیب از وی روایت کنند. او مردی نیکوکار و دیندار و صدوق بود، در جامع «المهدی» املاء میکرد و به شعبان سال ۴۰۹ هـ . ق. درگذشت. (از معجم البلدان ذیل غور).
کلمات همقافیه با «غوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر