معنی غوث
8 بازدید
[ غَ ] (ع مص) یاری کردن و اعانت. (از اقرب الموارد) به فریاد رسیدن. || (اِ) فریاد. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). اسم است از تغویث، یعنی واغوثاه گفتن. غُواث. (از اقرب الموارد). - دیوان الغوث؛ ادارهٔ درخواست کمک. این اداره مأموری عالی رتبه و مشاوران حقوقی و منشیان دارد. کسی که مورد ستم قرار میگیرد از آنان درخواست یاری و حمایت میکند. (دزی ج ۲ ص ۲۳۰). || (ص) فریادرس. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). فریادرس بندگان. (مهذب الاسماء). کسی که از وی استمداد میکنند: تا ابد از ظلمتی در ظلمتی میروند، و نیست غوثی رحمتی. مولوی (مثنوی). گفت ای پشت و پناه هر نبیل مرتجی و غوث ابناءالسبیل. مولوی (مثنوی). خضر وقتی، غوث هر کشتی تویی همچو روح اللََّه مکن تنهاروی. مولوی (مثنوی). خسرو صاحبقران غوث زمان بوبکر سعد آنکه اخلاقش پسندیده ست و اوصافش گزین. سعدی. اتیتک لما ضاق فی الارض مذهبی فیاغوث لاتقطع رجائی من العدل. ؟ (دزی ج ۲ ص ۲۳۰). - واغوثاه؛ به فریاد برس. (از ناظم الاطباء). || (اِ) پناهگاه و مأمن. (دزی ج ۲ ص ۲۳۰). || (اصطلاح عرفان) بمعنی قُطب است رجوع به قطب شود. صاحب کشف اللغات گوید: غوث، قطب را گویند آنگاه که ملجأ و پناه واقع شود، و در جز این مورد او را غوث نمیگویند: در چنان وقت غوث خوانندش همه جا بی غیاث دانندش. و نیز آن دو تن را گویند که در راست و چپ قطب میباشند. (از تعریفات جرجانی) (از کشاف اصطلاحات الفنون) (غیاث اللغات) (آنندراج) (دزی ج ۲ ص ۲۳۰). - غوث اعظم؛ عنوانی است که به شیخ عبدالقادر گیلانی و سایر مشاهیر اولیاءاللََّه داده میشود. (از قاموس الاعلام ترکی). رجوع به همین مدخل شود. || (اِخ) نامی است از نامهای خدای تعالی.[ غَ ] (اِخ) قبیله ای از یمن. و او غوث بن أدربن زیدبن کهلان بن سبأ است. صاحب «تهذیب» غوث را قبیله ای از ازد میداند، و در قول زهیر آمده: و یخشی رماة الغوث من کل مرصد. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) جدی جاهلی است، و بنی غوث بطنی از جذیمه، از جرم، از طی ء است. منازل ایشان با قوم خودشان «جرم» در بلاد غزه بود. (از اعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۶۱).[ غَ ] (اِخ) ابن سلیمان حضرمی قاضی مصر. وی محدث بود. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «غوث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وث» برای سرودن شعر