معنی غنجه کردن
6 بازدید
[ غَ جَ / جِ کَ دَ ] (مص مرکب) ناز کردن. رعنایی و ناز و غنج کردن. رجوع به غنجه و غَنج شود: نه لبسی نکو و نه مال و نه جاه پس این غنجه کردن ز بهر چراست. خفاف (از فرهنگ اسدی). || فراهم کردن و گرد آوردن. || سرشتن و خمیر کردن. (ناظم الاطباء). رجوع به غَنجه شود. || پختن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «غنجه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر