معنی غنج
5 بازدید
[ غَ ] (اِ) جوال. (فرهنگ اوبهی) (برهان قاطع) (از فرهنگ اسدی) (فرهنگ رشیدی). خُرج. (مهذب الاسماء). و بعضی گویند جوالی است مانند خرجین که آن را بعربی حُرجَة گویند. (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی). بمعنی جوالی باشد که خورجین نیز گویند. (آنندراج) (انجمن آرا): پیری و درازی و خشک شنجی گوئی به گه آلوده لتره غنجی.منجیک. وآن بادریسه هفتهٔ دیگر غضاره شد و اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه گشت. لبیبی (از فرهنگ اسدی). همچون کدوئی سوی نبید و سوی مزگت آکنده به گاورس که خرواری غنجی. ناصرخسرو. || گلگونه و غازه، و آن چیزی بود سرخ که زنان بر روی مالند. (برهان قاطع). غنجار. غنجاره. غنجر. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || سرین مردم و حیوانات. (فرهنگ اوبهی) (فرهنگ خطی). سرین و کفل حیوانات، و به این معنی به کسر اول نیز گفته اند. (برهان قاطع). سرین. (شمس فخری از آنندراج) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا). || در بعض جاها این نام را به آفت درخت سیب و گوجه و سایر گیاهان دهند. کرمی است که برگ درختان را خورد. || (ص) نیکو بود و خوش. (فرهنگ اسدی): نوای مطرب خوش نغمه و سرودی غنج خروش عاشق سرگشته و عتاب نگار. مسعودی (از فرهنگ اسدی). || (پسوند) (مزید مؤخر) بمعنی ناک یعنی آغشته، چنانکه گویند: بیمارغنج یعنی بیمارناک و دردناک، اعنی آغشتهٔ بیماری و درد. (برهان قاطع): چو شد آن پریچهره بیمارغنج ببرید دل زین سرای سپنج.رودکی.[ غَ ] (ع مص) ناز. (مقدمة الادب زمخشری). کرشمه کردن. (منتهی الارب). ناز و عشوه و غمزه که آن حرکات چشم و ابرو باشد. (برهان قاطع). کرشمه و ناز، و در فرهنگی معتبر آمده: اعتدال حرکات معشوق. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). کَشی. (دستور اللغة) (مقدمة الادب زمخشری). دلال. کشی کردن. رجوع به غُنج شود: گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان بهر خرامش از او صدهزار غنج و دلال. فرخی. نه ز آسایش خبر دارد نه از رنج نه از شادی فزاید او نه از غنج. (ویس و رامین). بیاورد پس کاردها با ترنج بر هر زنی کش بود لطف و غنج. شمسی (یوسف و زلیخا). گر تو همی صحبت زمانه بجوئی آمدت اینک زمان غنج و دلاله. ناصرخسرو. زین و زآن چند بود با که و مه مر ترا کشی و فیریدن و غنج.سوزنی. مخمور دو چشم تو به یک غنج و کرشمه صد بار در خانهٔ خمار شکسته.سوزنی. رخ سرخ سیب اندرآید به غنج به گردنکشی سر برآرد ترنج.نظامی. ز نارنج زرین و سیمین ترنج فریب آمده با نظرها به غنج.نظامی. موکل کرده بر هر غمزه غنجی زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی.نظامی. چونکه دید آن غنج برجست او سبک چون تجلی حق از پردهٔ تنک. مولوی (مثنوی). غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان. مولوی (مثنوی). عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجائی مباش گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین. حافظ. میخواند درس قرآن در پیش شیخ شهر وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش. ملک الشعراء بهار. || (اِ) چوبدستی چوپان که بر سر آن صفحه ای است و با آن برای حیواناتی که از او دور میشوند کلوخ می اندازد. ج. اَغناج. (دزی ج ۲ ص ۲۲۸).[ غَ نَ ] (ع اِ) پیر کلان سال در لغت هذیل. یقال: فلان غنج القوم؛ ای شیخهم. (منتهی الارب) (آنندراج). لغتی است در عَنَج بعین مهمله. (از اقرب الموارد).[ غُ ] (ص) گردشده و بهم آمده که غنجه نیز گویند. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرا): گنج بود و فتاده اندر کنج کرده ضعفش ز بینوایی غنج. آذری (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا).[ غُ ] (ع اِمص) ناز. (مهذب الاسماء). ناز کردن. (تاج المصادر بیهقی). کرشمه و ناز. (منتهی الارب) (فرهنگ اوبهی). دِلال. غُنُج. (منتهی الارب). در کشف الظنون آمده: علم الغنج را بعضی از فروع علم موسیقی شمارند و گویند: آن علمی است که گفتگو میکند از چگونگی صدور افعالی که دوشیزگان و زنان زیبارو و ظریف کنند، و اگر حسن ذاتی با غنج طبیعی همراه باشد کامل است و هرگاه غنج متکلفانه یا عرضی باشد کامل نیست، و هر چیز از ملیح، ملیح است، و در صورتی که این غنج در اثنای مباشرت و آمیزش با زنان و امثال آن باشد محرک است و این در شرع مجاز است، و زنان عرب بخوبی غنج و ناز کردن در میان مردان شهرت دارند. (از کشف الظنون چ استانبول ستون ۱۲۱۰ به اختصار). || (اِ) دخان نیل. (منتهی الارب). دود نیل و پیه که وشم و نگار بدان سیاه کنند. (از منتهی الارب). دودهٔ پیه که برای سرمه گیرند. (ناظم الاطباء). دوده. (دزی ج ۲ ص ۲۲۸). || فتیلهٔ چراغی که دود میکند. (دزی ج ۲ ص ۲۲۸).[ غُ نُ ] (ع اِمص) کرشمه و ناز. (منتهی الارب). غُنج. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به غُنج شود.[ غِ ] (اِ) سرین و کفل حیوانات. (برهان قاطع) (فرهنگ شعوری ج ۲ ورق ۱۸۶ ب). رجوع به غَنج شود.
کلمات همقافیه با «غنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر