معنی غمگسار بودن
7 بازدید
[ غَ گُ دَ ] (مص مرکب) غمخوار بودن. غمزدا بودن : به چوگان و مجلس به دشت شکار نرفتی مگر کو بدی غمگسار.فردوسی. بهارش تویی غمگسارش تو باش درین تنگ زندان زوارش تو باش.فردوسی. چو کار آمدم پیش یارم بدی بهر دانشی غمگسارم بدی.فردوسی. کنون من کرا گیرم اندر کنار که خواهد بدن مر مرا غمگسار.فردوسی. یار من و غمگسار بود و کنون غم بفزوده ست غمگسار مرا.ناصرخسرو. کس نیابم که غمگسار بود کس نبینم که آشنا باشد.مسعودسعد. از آن عقیق که خونین دلم ز عشوهٔ او اگر کنم گله ای غمگسار من باشی.حافظ.
کلمات همقافیه با «غمگسار بودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر