معنی غمکش
6 بازدید
[ غَ کَ / کِ ] (نف مرکب) آنکه غم کشد. غمناک. غمدار. غمزده. غمدیده. غمرسیده : چو پیروزه گشته ست غمکش دل من ز هجران آن دو لب بهرمانی. ابوالحسن بهرامی. در سایهٔ آن زلف مشوش که تراست ای بس دل سرگشته و غمکش که تراست. انوری. میی کوست حلوای هر غمکشی ندیده بجز آفتاب آتشی. نظامی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «غمکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر