معنی غمز
6 بازدید
[ غَ ] (ع مص) درخستن به دست. (منتهی الارب). درخستن به دست و سخت افشردن. (آنندراج). سخت افشردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (غیاث اللغات). فشردن. مالش دادن. مالیدن. || گاز گرفتن. دندان زدن. || فروبردن سوزن و امثال آن. (دزی ج ۲ ص ۲۲۷). || به چشم اشارت کردن. غمز بالعین و کذا غمز بالجفن. (منتهی الارب) (آنندراج). به چشم نمودن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). اشارت کردن. (دهار). اشارت کردن به چشم. (غیاث اللغات). ناز و غمزه و حرکت به چشم و ابرو. (برهان قاطع). چشمک زدن. اشاره کردن با چشم و مژه و ابرو و لب : خطا کرد پرگار غمزش همانا که رسم جفا بر من آن تنگخو زد.خاقانی. سلطان انکار امیر اسماعیل در آن حالت بر نوشتگین دریافت و معاینه رمز و غمز چشم او بدید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۱۷۴). || به بدی کس شتافتن و نمامی و سخن چینی وی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). وشایت. (مقدمة الادب زمخشری). تهمت کردن و سخن چینی. (غیاث اللغات). غمازی. سعایت. تضریب. چغلی کردن : غمز است هر آنچه آز میگوید مشنو به گزاف از آز غمازی.ناصرخسرو. و نیز بدین قاعده هیچکس غمز و دروغ بر وزیر نتواند کردن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۲). خازن کوهند مگو رازشان غمز نخواهی مده آوازشان.نظامی. || آشکار گردیدن درد و عیب کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || آشکار کردن راز کسی. افشای سر: غمزت علیک نائب دمشق. (دزی ج ۲ ص ۲۲۷). || خمیدن و کژ گردیدن دابه از پای و لنگ کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). خمیدن و کج شدن و لنگ شدن ستور. (از اقرب الموارد). || دست بر دنب و پهلوی تکه نهادن تا فربهی و لاغری وی معلوم نماید. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || نشاندن به زمین. (منتهی الارب).[ غَ مَ ] (ع ص) مرد سست. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد ضعیف. (اقرب الموارد). || مال هیچکاره و زبون و ستوران لاغر. (منتهی الارب) (آنندراج). شتران و گوسفندان پست و هیچکاره. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «غمز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مز» برای سرودن شعر