معنی غمری
6 بازدید
[ غُ ] (حامص) (از: غمر +یاء مصدری) ناآزموده کاری. ناآزمودگی. ناشیگری. || غافل و نادان بودن. گول و احمق بودن. گولی. رجوع به غُمر شود: هر آن کس که دارد روانش خرد جهان را به غمری همی نسپرد.فردوسی. فرستادهٔ شهریاران کشی بغمری کشد این و بیدانشی.فردوسی.[ غَ / غُ ] (اِخ) ولیدبن بکربن مخلدبن ابی زیاد غمری اندلسی، مکنی به ابوالعباس. حاکم ابوعبداللََّه و دیگران از وی روایت کنند. به عراق و خراسان سفر کرد و در دینور۳۹۲ هـ . ق. درگذشت. او ادیب و شاعر بود. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ۲ ص ۱۷۸).[ غَ ] (ص نسبی) منسوب است به غَمر که بطنی است از غافق. و بعضی به ضم غین گفته اند. (از انساب سمعانی) (اللباب فی تهذیب الانساب).
کلمات همقافیه با «غمری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر