معنی غمر
7 بازدید
[ غَ ] (ع مص) پوشیدن آب چیزی را. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (غیاث اللغات). فروگرفتن آب چیزی را از بسیاری. (منتهی الارب). || برتری یافتن بر کسی از حیث شرف. غمره القوم؛ اذا علوه شرفاً. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || انداختن در جایی: غمروه فی السجن؛ یعنی او را بزندان انداختند. (دزی ج ۲ ص ۲۲۶). || زیاده روی در احسان بر کسی. غمر فلاناً بمعروفه و فضله؛ بالغ فی الاحسان الیه. (اقرب الموارد). زیاده روی کردن در مهربانی. تمام کردن نعمت و به منتهی درجه نیکی کردن. (دزی ج ۲ ص ۲۲۶). || (ص) آب بسیار. (منتهی الارب) (آنندراج). الماء الکثیر. ج، غِمار، غُمور. (اقرب الموارد). بسیار. مقابل بَرض بمعنی کم: ماء غمر؛ آب بسیار. (اقرب الموارد ذیل برض). || دریای بسیارآب. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) میانه و معظم دریا. (منتهی الارب) (آنندراج). معظم البحر. (اقرب الموارد). || اسب نیکو. (منتهی الارب) (آنندراج). الفرس الجواد. (اقرب الموارد). || جامهٔ دراز فراخ. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || گروه مردم پراکنده از هر جای. (منتهی الارب) (آنندراج). گروه مردم. الغمر من الناس، جماعتهم و لفیفهم. (اقرب الموارد). انبوه مردم. ج، غِمار. || (ص) جوانمرد و فراخ خوی. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد کریم خوشخوی. الکریم الواسع الخلق. (اقرب الموارد). || مرد ناآزموده کار. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بی تجربه. غُمر. غِمر. غَمَر. || نادان. احمق. ج، اَغمار. غُمر. غِمر. (اقرب الموارد). غافل. گول. || غمرالخلق. رجوع به همین ترکیب شود. || غمرالرداء. رجوع به همین ترکیب شود. || ثوب غمر؛ لباسی که تن را بپوشاند. لباس ساتر. || لیل غمر؛ شب بسیار تاریک. ج، غِمار، غُمور. (از اقرب الموارد).[ غَ مَ ] (ع مص) کینه گرفتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). کینه داشتن. غمر صدره علیّ غمراً، غل. (اقرب الموارد). || چربش گرفتن دست، و از آن است مندیل الغمر یعنی دستمال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بوی و مزهٔ گوشت برگردیدن. (منتهی الارب). متغیر شدن و برگشتن مزهٔ گوشت. (از اقرب الموارد). شمغند شدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || (اِ) گروه مردم از هر جای. گروه مردم. || چربش گوشت که به دست درماند. || کینه. ج، غُمور. (منتهی الارب). حقد. || مندیل الغمر؛ قاب دستمال، جل قابشور. || (ص) مرد ناآزموده کار. شخص بی تجربه. غَمر. غِمر. غُمر. (از اقرب الموارد).[ غَ مِ ] (ع ص) چربش آلوده. زَهِم. تأنیث آن غَمِرة. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). آلوده بچربی.[ غُ ] (ع ص) کارها ناآزموده. (مهذب الاسماء). ج، اَغمار. (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). کار ناآزموده. (غیاث اللغات). مرد ناآزموده کار. ناشی. ناآزموده. نازیرک. || گول. ج، اَغمار. (منتهی الارب). نادان. احمق. (غیاث اللغات). غافل : ندانستی تو ای خر غمر کبج لاک پالانی که با خرسنگ برناید سروزن گاو ترخانی. ابوالعباس. بدو گفت کای غمر تنبل سگال همی خویشتن با من آری همال. اسدی (گرشاسب نامه). نباید که شاهان پژوهش کنند مرا همچو غمران نکوهش کنند. اسدی (گرشاسب نامه). هرگز به دروغ این فرومایه جز جاهل و غمر و گربه کی شاند. ناصرخسرو (دیوان تقوی ص ۱۲۶). نخرد بجز غمر خارش بخرما از این است با عاقلان خارخارش. ناصرخسرو (ایضاً ص ۲۳۴). مر مرا همچو خویشتن نه شگفت گر نگونسار و غمر پندارند. ناصرخسرو (ایضاً ص ۱۲۷). این بود زیرک آن نباشد غمر این نه بیمار و آن نه کوته عمر.سنایی. وزین بازپس ماندگان قبایل بجز غمر غمرالردائی نبینم.خاقانی. چون نمایی چون ندیدستی به عمر عکس مه در آب هم ای خام غمر. مولوی (مثنوی). تو شب و روز از پی این قوم غمر چون شب و روزی مدد بخشاست عمر. مولوی (مثنوی).[ غُ مَ ] (ع اِ) قدح خرد یا خردتر. (منتهی الارب). قدح کوچک، و بقولی کوچکترین قدحها. ج، غِمار، اَغمار. (از اقرب الموارد).[ غُ مَ ] (ع اِ) جِ غُمرة و غَمرة. (اقرب الموارد). رجوع به غُمرة و غَمرة شود.[ غُ مُ ] (ع ص) گول. (منتهی الارب). آنکه در کارها بی تجربه باشد. (از قطر المحیط). کار ناآزموده. ناآزموده کار. رجوع به غَمر، غِمر و غُمر شود.[ غِ ] (ع اِ) تشنگی. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج). عطش. ج، اَغمار. (اقرب الموارد). || کینه. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج). حقد. غل. (از اقرب الموارد). || (ص) مرد ناآزموده کار. (منتهی الارب). غُمر. غَمر. غَمَر. (اقرب الموارد). رجوع به غُمر شود.[ غَ ] (اِخ) مردی است از عرب. (منتهی الارب) (آنندراج). نام مردی از عرب است و این بمجاز بروی گفته شده است. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) وی پسر یزیدبن عبدالملک بن مروان بود. در عیون الاخبار و العقد الفرید داستانی از او نقل شده است. رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۰۷ و ۲۰۸ و العقد الفرید جزء خامس ص ۲۴۶، ۲۴۷ و ۲۴۸ شود.[ غَ ] (اِخ) جمعی. صاحب الاصابة گوید: این نام غلط است و صحیح آن عمروبن الحمق است. رجوع به همین نام و رجوع به الاصابة جزء خامس ص ۲۰۰ شود.[ غَ ] (اِخ) آبی است به یمامه. (منتهی الارب) (آنندراج). آبی است از آبهای بنی اسد که خالدبن ولید در جنگهای رده بدانجا فرودآمد. و این آب در وادیی به همان نام غمر است و میان ثجر و تیماء قرار دارد. مردی از مسلمانان گوید: جزی اللََّه عنا طیئا فی بلادها و معترک الابطال خیر جزاء هم اهل رایات السماحة و الندی اذا ما الصبا الوت بکل خباء هم ضربوا بعثاً علی الدین بعدما اجابوا منادی فتنة و عماء و خال ابونا الغمر لایسلمونه و ثجت علیهم بالرماح دماء مراراً فمنها یوم اعلی بزاخة و منها القصیم ذو زهی و دعاء. (از معجم البلدان).[ غَ ] (اِخ) چاهی است دیرینه به مکه. (منتهی الارب) (آنندراج). چاهی قدیم است در مکه که بنوسهم آن را کنده اند. شاعر گوید: نحن حفرنا الغمر للحجیج تثج ماء ایما ثجیج.(از معجم البلدان).[ غَ ] (اِخ) کوهی است در مقابل تُوَّز شرقی، و توز از منازل راه مکه از سوی بصره است و جزء اعمال یمامه محسوب میشود. (از معجم البلدان).[ غَ ] (اِخ) اسب جحاف بن حکیم. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) شمشیر خالدبن یزیدبن معاویه. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس). از اسماء شمشیر. (المزهر سیوطی ص ۲۴۳).[ غَ مَ ] (اِخ) نام کوهی است و بعضی آن را به عین مهمله آورده اند. (از معجم البلدان).[ غُ مَ ] (اِخ) یا (ذوالـ ...) نام وادیی در نجد است. عکاشةبن مسعدة السعدی گوید: حیث تلاقی واسط و ذو اَمَر و قد تلاقت ذات کهف و غمر. (از معجم البلدان). رجوع به ذوغمر و ذوالغمر شود.
کلمات همقافیه با «غمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر