معنی واژه غلیان
5 بازدید
[ غَ لَ ] (ع مص) جوشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهٔ جرجانی) (غیاث اللغات). جوشیدن دیگ و جز آن : زآنکه گردشهای آن خاشاک و کف باشد از غلیان بحر باشرف. مولوی (مثنوی). || (اِمص) جوش. (غیاث اللغات) (آنندراج). جوشش. غلیان، حالت مایعی است که بر اثر حرارت شروع به تبخیر میکند، چنانکه مایع حرکت میکند و صدایی از آن بسبب صعود حبابهای بخار از قسمت مجاور کانون حرارت بسطح مایع، به گوش میرسد. - به غلیان آمدن؛ جوشیدن. - || مجازاً بمعنی شوریدن. هیجان عمومی. جوش و خروش. - غلیان دم؛ فشار خون. دمش خون : و البطیخ الاخضر بنفسه یسکن غلیان الدم. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). - نقطهٔ غلیان؛ نقطهٔ غلیان هر مایع درجهٔ حرارتی است که در آن درجه شروع به غلیان میکند. || سوزش. میل بسیار داشتن. شیفتگی و ناشکیبایی. (دزی ج ۲ ص ۲۲۵).[ غَ لْ / غِ لْ ] (اِ) لفظ غلیان بمعنی حقه استعمال شود، چرا که آب حقه بسبب کشیدن به جوش می آید. بعضی غین را به قاف بدل کرده قلیان به کسر قاف خوانند، و بعضی گویند غلیان به فتح اول و دوم لفظ عربی است بمعنی جوش، در این صورت به فتح اول باید باشد و فارسی زبانان بجهت تخفیف لام را ساکن کنند. (از غیاث اللغات) (آنندراج). نارجیله. ارکیلة. (المنجد ذیل نرجل). آلتی که در آن آب ریخته و تنباکو را با آن مانند چپق میکشند. (ناظم الاطباء):