معنی غلوه
7 بازدید
[ غُ لْ وَ / وِ ] (اِ) کُلیَه. گُردَه. قلوه. رجوع به کلیه و گرده و قلوه شود. - دل دادن و غلوه گرفتن؛ سخت با اشتیاق به گفته های کسی گوش دادن. - دل و غلوه ای؛ آنکه جگر و غلوه و دل و خایهٔ گوسفند فروشد. دل و قلوه ای.[ ] (اِخ) احمدبن محمد قواس، معروف به خواجه غلوه. وی از شیوخ متصوفه در دورهٔ چنگیزی بود. مزار او در ولایت تولک در قریهٔ جدرود است. صاحب «روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات» داستانی از او آورده است. رجوع به کتاب مذکور ج ۲ ص ۶۶ و ۶۷ شود.[ ] (اِخ) از توابع بخارا، در میان خدیمنکن و راه سمرقند قرار دارد و در دست چپ این راه است. (از مسالک و الممالک اصطخری ص ۳۱۶).
کلمات همقافیه با «غلوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر