معنی واژه غله
2 بازدید
[ غَ لَ / لِ ] (اِمص) اضطراب و بیقراری. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج). اضطراب. (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ جهانگیری): روی دین حق ظهیر آل سلجوق آنکه شد شیر نر در بیشه از تیر حسامش در غله. ظهیر فاریابی (از فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). || (از ع، اِ) مخفف غَلّهٔ عربی. رجوع به غَلّه شود: غله هرچه دارید بپرا کنید ز دینار پیروز گنج آکنید.فردوسی. هر آنکس که دارد نهانی غله وگر گاو و گر گوسفند و گله...فردوسی. فراخی در جهان چندان اثر کرد که یکدانه غله صد بیشتر کرد.نظامی. خیر میخورد و شر نگه میداشت این غله میدرود و آن میکاشت.نظامی. غله چون شود کاسد و کم بها کند برزگر کار کردن رها.نظامی. خلق دیوانند و شهوت سلسله میکشدشان سوی دکان و غله. مولوی (مثنوی). چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی آزاد و فارغ گشته ای هم از دکان هم از غله. دیوان شمس تبریزی (از آنندراج).[ غُ لْ لَ / لِ ] (اِ) کوزهٔ کوچک. (فرهنگ جهانگیری). کوزهٔ کوچک سرتنگ. (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا). کوزه ای که طمغاچیان و راهداران و قماربازان دارند و در آن پول سیاه و سپید جمع میکنند و غُلَّک تصغیر آن است و آن کوزه را غله دان و غولک دان نیز گفته اند. (از انجمن آرا) (آنندراج): گردون دهد به سفرهٔ محنت مرا طعام گیتی دهد به غلهٔ شدت مرا شراب. قاضی حمیدی (از فرهنگ جهانگیری) (رشیدی).