معنی واژه غلغلک
3 بازدید
[ غُ غُ لَ ] (اِ) در تداول عامه کوزهٔ کوچک سفالین با گردن دراز و باریک. کوزهٔ سرتنگ. تنگ سفالین. گراز.[ غِ غِ لَ ] (اِ) جنبانیدن انگشتان در زیر بغل و پهلوی آدمی تا به خنده درآید. خارانیدن جایی حساس از تن کسی تا او را خنده افتد، چون زیر بغل و کف دست و کف پای. غلغلیچ. غلغلیج. غلغلیچه. دغدغه. غلغچ. غلملیج. کلخرجه. رجوع به غلغلیچ. شود.