معنی غلغل

معنی واژه غلغل

4 بازدید
[ غُ غُ ] (اِ صوت) شوریدن بلبلان و مرغان را گویند در حالت مستی. (برهان قاطع). نام آواز بلبلان چون بسیار باشند. آواز مرغان بسیار: خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدی درشده آب کبود در زره داودی.منوچهری. گر ندانی ز زاغور بلبل بنگرش گاه نغمه و غلغل.منوچهری. || حکایت صوت جوشیدن آب و شراب و جز آن. آواز جوشیدن دیگ. صوت غلیان. غُطامِط. آواز آب چون به کوزه درون شود. بانگ کوزه در آب. صوت آب در کوزه و صراحی و جز آن. بقبقة. بانگ شراب چون از غنینه فروکنند. بانگ قلیان : چو گرسیوز آن کاخ دربسته دید می و غلغل نوش پیوسته دید.فردوسی. یارب چه جرم کرد صراحی که خون خم با نعره های غلغلش اندر گلو ببست.حافظ. || صدا و آواز بسیار از یکجا که معلوم نشود که چه میگویند. (برهان قاطع). شور و غوغا. فریاد و هیاهوی بسیار. با لفظ زدن و افکندن و انداختن و افتادن استعمال میشود. (آنندراج). داد و فریاد. همهمه و غوغا. خلالوش. خراروش. غلغل از آواز کوزه گاه پر شدن گرفته اند. (فرهنگ اسدی). آواز. آواز سخت. آواز سپاه بسیار یا جماعت بسیار: ابا برق و با جستن صاعقه ابا غلغل رعد در کوهسار.رودکی. یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست تو گفتی شب رستخیز است راست.فردوسی. ز بس غلغل و نالهٔ کرّ نای تو گفتی همی دل بجنبد ز جای.فردوسی. دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش به گاز و دیده به انگشت پهلو به دبوس و سر به چنبر.لبیبی. حاسدا تا من بدین درگاه سلطان آمدم برفتادت غلغل و برخاستت ویل و حنین. منوچهری. غلغل باشد به هر کجا سپه آید وین سپه از من ببرد یکسر غلغل. ناصرخسرو. ابر سیاه را به هوا اندر از غلغل سگان چه زیان دارد.ناصرخسرو. تو به قیمت ز خر مصر نه ای کم به یقین نه ز بانگ خر مصری است کم آن غلغل تو. خاقانی. چه پرتو است که اقبال در جهان افکند چه غلغل است که دولت در آسمان افکند. ظهیر فاریابی (از روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج ۲ ص ۳۴۳). به غلغل درآمد جرس با درای بجوشید خون از دم کر نای.نظامی. از جمادی عالم جانها روید غلغل اجزاء عالم بشنوید.مولوی (مثنوی). سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد غلغل ز گل و لاله به یکبار برآمد. سعدی (طیبات). کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی. حافظ. || آواز و بانگ ابزار موسیقی : مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم بازآید.حافظ.
[ غَ غَ ] (ع اِ) عرق الشجر اذا امعن فی الارض؛ ریشهٔ درخت که در زمین استوار گردد. ج، غَلاغِل. (اقرب الموارد).
[ غُ غُ ] (اِخ) کوهی است در سواد بحرین. (منتهی الارب). کوهی است در نواحی بحرین. (از معجم البلدان).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید