معنی واژه غلظ
3 بازدید
[ غَ ] (ع اِ) زمین درشت. (منتهی الارب) (آنندراج). الارض الخشنة. (اقرب الموارد).[ غِ لَ ] (ع مص، اِ مص) سطبر گردیدن. درشت شدن. (منتهی الارب). به معانی غلظة (مثلثة). (منتهی الارب). سطبر شدن. (مصادر زوزنی). سطبری. (غیاث اللغات). غِلاظَة. (اقرب الموارد). درشتی. کلفتی. سطبرا. ضخامت. زفتی. || بیدادگری. خطا. (دزی ج ۲ ص ۲۲۲). || غلظ الاجفان یا غلظ الجفون ؛ سطبری پلک، و آن بیماریی است که به دنبال جرب آید. رجوع به قانون ابوعلی سینا مقالهٔ ثالثه از کتاب ثالث ص ۶۸ شود. || غلظ رجل؛ سخت و قوی بودن مرد. (از اقرب الموارد). || غلظ سنبله؛ دانه برآوردن خوشه. (از اقرب الموارد). || غلظ طحال ؛ سطبری طحال. || غلظ کبد؛ کنایه از قساوت است، شاعر گوید: «انا لاغلظ اکباداً من الابل». (از اقرب الموارد).[ غِ ] (ع اِمص) به معنی غِلاظَة. رجوع به دزی ج ۲ ص ۲۲۲ و غلاظة شود.