معنی غلتان
6 بازدید
[ غَ ] (نف، ق) نعت فاعلی از غلتیدن. غلتنده. آنچه میغلتد. غلطان : درآمد ز زین گشت غلتان به خاک همی گفت کای راست دادار پاک. اسدی (گرشاسب نامه). بماندش یکی نیمه بر زین نگون دگر نیمه غلتان ابر خاک و خون. اسدی (گرشاسب نامه). من شسته به نظاره و انگشت همی گز وآب مژه بگشاده و غلتان شده چون گوز. سوزنی. || هرچیز گرد و مدور. || مروارید. (ناظم الاطباء). رجوع به غلطان شود.
کلمات همقافیه با «غلتان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر