معنی غلاله
6 بازدید
[ غُ لَ / لِ ] (اِ) زلف معشوق. (برهان قاطع). زلف، و آن را کلاله نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری). گلاله. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): تا گرد دشتها همه بشکفت لاله ها چون درزده به آب معصفر غلاله ها. منوچهری (دیوان دبیرسیاقی چ ۱ ص ۱۶۸). شاهد روز کز هوا غالیه گون غلاله شد شاهد تست جام می زو تو هوای تازه بین. خاقانی. جهان شد از نفحات نسیم مشک افشان چنانکه از دم مجمر غلالهٔ جانان. کمال اسماعیل اصفهانی (دیوان چ هند ص ۹۴).
کلمات همقافیه با «غلاله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر