معنی غل

معنی غل

6 بازدید
[ غُ ] (اِ) مخفف غول که دیو بیابانی است. (آنندراج). رجوع به غول شود. || مخفف غُلّ. رجوع به غُلّ شود. || اره. || غلغله. (ناظم الاطباء).
[ غَ ل ل ] (ع مص) دست وا گردن بستن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی): غل یده الی عنقه؛ آن را با غل بست. (از منتهی الارب). || طوق در دست و پای و گردن کسی نهادن. (منتهی الارب). گذاشتن غل در گردن یا دست کسی. (از تاج العروس). || غل در شی ء؛ در آورده شدن در آن. (از منتهی الارب). داخل کردن در چیزی. (از اقرب الموارد). درآوردن. || غل در شی ء؛ درآمدن در آن. (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || غل مفاوز؛ درآمدن در بیابانها. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || غل آب در میان اشجار؛ رفتن آب در میان درختان. (از تاج العروس) (المنجد). || غل چیزی؛ بر گرفتن آن را در نهان، و آن را در متاع خود پنهان کردن: غل فلان کذا؛ اخذه فی خفیة و دسه فی متاعه. (اقرب الموارد). || غل غلالة؛ پوشیدن آن را. (منتهی الارب) پوشیدن شاماکچه را. (ناظم الاطباء). || غل بصر؛ از راستی میل کردن نگاه کسی. (از منتهی الارب). منحرف شدن از راستی. (از تاج العروس). || غل دهن در رأس؛ در بن موی دررسانیدن روغن را. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || غل المرأة؛ حشاها. (منتهی الارب) (تاج العروس): غل المرأة؛ جعل لها حشیة و لایکون الا من ضخم. (اقرب الموارد). صاحب شرح قاموس گوید: غل المرأة؛ یعنی پر کرد و آگند زن را با ذکر خود و این جز به سبب ستبری نباشد. || یقال: غل الکبش قضیبه من غیر ان یرفع الالیة. (منتهی الارب)؛ یعنی درآورد تکه نرهٔ خود را بی آنکه بلند کند دنبه را. (ناظم الاطباء). || غل ضیعة؛ غله کردن آب و زمین. (منتهی الارب). غله آوردن آب و زمین. (ناظم الاطباء). || غل نوی به قت؛ آمیختن خسته را با سپست. (از منتهی الارب). آمیختن هسته را با سپست. (ناظم الاطباء). || ماله اُلَّ و غُلَّ دعائی است علیه کسی؛ یعنی در قضاء افکنده شود و دیوانه گردد و در گردنش غل زده شود، دعاء علیه؛ ای دفع فی قضاء و جن فوضع فی عنقه الغل. (اقرب الموارد) (تاج العروس). صاحب منتهی الارب گوید: «و یقال ماله اُلٌّ و غُلٌ ؛ ای شی ء من الیل، و قید (شاید: قیل) دعاء علیه. - انتهی. در شرح قاموس به فارسی و همچنین در صحاح جوهری تنها به ذکر عبارت مطابق ضبط اقرب الموارد کفایت شده است و در شرح ترکی قاموس چنین آمده: در قول عربها که در مقام دعای بد (نفرین) گویند: ماله ال و غل، اُل، ماضی مجهول است به معنی: بقفای او زدند و او را پیش راندند، و غل نیز ماضی مجهول است به معنی: دیوانه گردید و برگردن او طوق زدند. - انتهی. پس در معنی عبارت چنین میتوان گفت: او را چه شده است؟ بر قفایش بزنند و پیش رانند و دیوانه گردد و غل بر گردنش بندند. و بنابراین قول ناظم الاطباء که گوید: «دعایی است؛ یعنی هلاک کرده شود و برساد به وی تشنگی» ظاهراً غلط است.
[ غِ ل ل ] (ع مص) غل صدر؛ کینه داشتن و دل پر کینه گردیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). غش یا کینه و دشمنی داشتن. (از اقرب الموارد). کینه ور شدن. (مصادر زوزنی) (دهار) (تاج المصادر بیهقی). || رشک بردن. حسد بردن. (دزی ج ۲ ص ۲۱۲). || (اِمص) کینه. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مجمل اللغة) (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب زمخشری). کین. (مقدمة الادب). کینه و خیانت و کدورت. (غیاث اللغات). حسد. عداوت. دشمنی. حقد. غش : {/Bوَ نَزَعْنََا مََا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ . ۱-۷۷:۴۳/}(قرآن ۷/۴۳). غل است مرا به دل درون از تو گر هست ترا ز من بدل در غل.ناصرخسرو. سزای غل بود آن گردنی که بر صاحب به جهل سینهٔ خود پر ز کینه دارد و غل. سوزنی. این همه وهم تو است ای ساده دل ورنه با تو نه غشی دارم نه غل. مولوی (مثنوی). قبیلهٔ ازد و اشعریان بددل نشوند و ایشان را غل و حقد و حسد نبود. (تاریخ قم ص ۲۷۳). - بی غل و غش؛ بی شبهه و بی تردید و بی عیب. (ناظم الاطباء). آنکه کینه و حسد و حقد ندارد. - بی غل یا بی غش و غل؛ در تداول فارسی زبانان غالباً به فتح غین است به معنی بی حیله و بی فریب و مکر. (از ناظم الاطباء). آنکه کینه و حسد و حقد ندارد: فتنه مشو هیچ بر حمایل زرین علم نکوتر، ز علم ساز حمایل فتنهٔ این روزگار پرغش و غلی زآنکه نگشته ست جانت بی غش و بی غل. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۴۴). رجوع به بی غش شود. - غش و غل؛ به معنی غل و غش است. رجوع به غش شود. - غل و غش؛ در تداول فارسی زبانان غالباً به فتح هردو غین استعمال شود به معنی کینه و دشمنی و حسد و عداوت و غرض و بددلی.
[ غُ ل ل ] (ع اِمص) تشنگی، یا سختی و سوزش تشنگی و سوزش شکم. (منتهی الارب) (آنندراج). عطش یا شدت آن یا حرارت جوف. (از اقرب الموارد). || (اِ) طوق آهنی و بند. (غیاث اللغات) و در فارسی مخفف گویند. (از آنندراج). بند. (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب زمخشری). بند گردن. بند دست. (مقدمة الارب زمخشری). بند دست و گردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). گردن بند و هرچه گرد گیرد چیزی را. ج، اَغلال. (منتهی الارب). قلاده ای که بر گردن بندی نهند. طوقی آهنی یا دوالی است که در گردن یا دست قرار دهند. (از اقرب الموارد). هو القید الذی یجمع الیمین و العنق. (کشف الاسرار ج ۱۰ ص ۳۱۸). زنجیر. طوق. (فرهنگ شاهنامهٔ دکتر شفق): عدو را از تو بهره غل و پاوند ولی را از تو بهره تاج و پرگر.دقیقی. به پیش آوریدند آهنگران غل و بند و زنجیرهای گران.دقیقی. مگر یک رمه نامداران سران شود رسته از غل و بند گران.فردوسی. بسودند زنجیر و مسمار و غل همان بند رومی به کردار پل.فردوسی. آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده اندر گلو افکنده هر فاخته ای یک غل. منوچهری. درساعت چون این نامه را بخوانی بوذرجمهر را با بند گران و غل به درگاه عالی فرست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۸). چون بزرجمهر را به میدان کسری رسانیدند، فرمود که همچنان با بند و غل پیش ما آرید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۴۰). ور بگردد گردشان شیطان به مکر و غدر خویش مکر شیطان را چو غل در گردن شیطان کنند. ناصرخسرو. خوی بد اندر ره آزادگی قید دو دست و غل برگردن است. ناصرخسرو. و طوس را بند و غل برنهی و نزدیک ما فرستی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۴۴). دلم مرغی است در غل بسته چون سنگ چو سیم قل هواللهی مصفا.خاقانی. دل چه سگست تا بر او غل ز هوای او زنم کی رسد آن خراب را قفل وفای چون توئی. خاقانی. دیگر اسیران را غلها بر گردن بسته به غزنین فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۴۰۶). نباشد هیچ هشیاری در آن مست که غل بر پای دارد جام در دست.نظامی. بملکی در چه باید ساختن جای که غل بر گردن است و بند بر پای.نظامی. آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای روزی نکرد چون نکشد غل مدبری.سعدی. - غل از انگشتری نشناختن؛ کنایه از سخت خرفت و کودن بودن : تا تو ز دینار ندانی پشیز به نشناسی غل از انگشتری.ناصرخسرو. - غل جامعه؛ نوعی غل که دستها را به گردن بندد. جوهری در صحاح گوید: جامعه به معنی غل است، زیرا دستها را به گردن جمع میکند. || به زن بدخو غل قمل گویند. (از منتهی الارب). - امثال: غل به انگشتری چه ماند: مرا همچو خود خر همی چون شمارد چه ماند همی غل مر انگشتری را. ناصرخسرو.

کلمات هم‌قافیه با «غل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «غل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید