معنی غفر
7 بازدید
[ غَ ] (ع مص) غفر امر؛ به چیز سزاوار و بایست بیاراستن کار را و اصلاح کردن. (منتهی الارب). اصلاح کار. (المنجد): غفر الامر بغفرته و غفیرته؛ اصلحه بما ینبغی ان یصلح به. (اقرب الموارد). || غفر شی ء؛ پوشیدن چیز را. (منتهی الارب). ستر. (از اقرب الموارد). فراپوشیدن. (تاج المصادر بیهقی). || غفر متاع در وعاء؛ درآوردن در ظرف رخت را و پوشیدن. (منتهی الارب). پنهان کردن متاع در ظروف خود. (آنندراج). بار در باردان نهادن. (تاج المصادر). داخل کردن و پوشیدن. (اقرب الموارد). || غفر شیب به خضاب؛ فروگرفتن موی سپید را به خضاب. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || غفرِ اللََّه ذنب را؛ آمرزیدن و پوشیدن خدای گناه کسی را. مغفرت. غُفور. غفران. غفیر. غفیرة. (از منتهی الارب). آمرزیدن گناه. (مصادر زوزنی). پوشیدن و عفو کردن گناه. (از اقرب الموارد). پوشیدن و آمرزیدن گناه. (غیاث اللغات). || غفر مریض؛ بازگردیدن بیماری وی، و غفر المریض مجهولاً کذلک. (از منتهی الارب). باسرشدن بیمار. (تاج المصادر بیهقی). || غفر عاشق؛ بازگشتن اندوه و ملال عاشق. || غفر جرح؛ تازه شدن زخم و تباه گردیدن. (از منتهی الارب). بازگشتن زخم پس از بهبود. (از اقرب الموارد). باسر شدن جراحت. (تاج المصادر بیهقی). هَو (در ریش و قرحه). هو ریش. || غفر جَلَب سوق را؛ ارزان کردن آمدنی غله و جز آن بازار را. (از منتهی الارب). غفر الجلب السوق؛ ارزان کرد جلب (آنچه از شهری به شهری آورده میشود) بازار را. (از اقرب الموارد). || نگهبانی کردن: سهرت العبید للغفر. (دزی ج ۲ ص ۲۱۷). ظاهراً مصحف خفر است. || (اِ) شکم. (منتهی الارب). بطن. (قطر المحیط). || پرزهٔ جامه. (منتهی الارب). زئبر الثوب. (قطر المحیط). || چیزی است مانند جوال. (منتهی الارب). شی ء کالجوالق. (اقرب الموارد). || موی زرد ساق و پیشانی زن. (منتهی الارب). شعر کالزغب یکون علی ساق المرأة والجبهة و نحو ذلک. (اقرب الموارد). || بزغالهٔ کوهی است. ج، اغفار، غِفَرَة، غُفور. (منتهی الارب). بچه بز کوهی. (مهذب الاسماء). ولد الارویة. (اقرب الموارد). || (اِخ) منزلی است مر ماه را، و آن سه ستاره است خرد در میزان. (منتهی الارب). نام منزلی است از منازل ماه. (مهذب الاسماء). سه ستارهٔ روشن است بر اثر سماک برطرف دامن عذرا بر یک خط معوج، حدبهٔ آن در جهت شمال و جنوب، آن را ماه کسف کند. آن منزل پانزدهم ماه است و رقیب او شرطین است. (جهان دانش ص ۱۲۰): منزل پانزدهم از منازل قمر، از اول درجهٔ میزان تا ۱۲ درجه و ۵۱ دقیقه و ۲۵ ثانیه، و نزد احکامیان منزلی سعد است. رجوع به صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۶۰ شود: انگیخته غفر چون کریمان سه قرصه به کاسهٔ یتیمان.نظامی. || (اِ) مزد و اجرت. پاداشی که به محافظان یا به افراد اسکورت میدهند. || نگهبانان. مردان جنگی که نگهبانی میکنند. دستهٔ گارد. سربازانی که برای نگهبانی یک ناحیه گمارده میشوند. دستهٔ کشیک. نگهبانان مسلح و ملتزمین. || جائی که سربازان گارد در آنجا نگهبانی میشوند. (دزی ج ۲ ص ۲۱۷). || غفراللیل؛ پاسداران و قراولان شب. || غفرالدیوان؛ مأمور گمرک. || همهٔ اسباب و آلاتی که در چادر باشد. (دزی ج ۲ ص ۲۱۸).[ غَ فَ ] (ع مص) غفر ثوب؛ پرزه برآوردن جامه. (منتهی الارب): غفر الثوب غفراً؛ ثار زئبره. (اقرب الموارد). باپرژه شدن جامه. (تاج المصادر بیهقی). || غفر مریض؛ بازگردان شدن بیماری وی. (از منتهی الارب). به معنی غَفر. (اقرب الموارد). واسر شدن بیماری. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). شعوری به معنی دردی که رنج و اضطراب زیاد داشته باشد آورده است. (فرهنگ شعوری ج ۲ ورق ۱۷۹ ب). || غفر جرح؛ تازه شدن زخم. (از منتهی الارب)، به معنی غَفر. (اقرب الموارد) واسر شدن جراحت. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || غفر دابه؛ روییدن موی در موضع یال. نبات الشعر فی موضع العرف. (اقرب الموارد) (تاج العروس). || (اِ) پرزهٔ جامه. (منتهی الارب). زئبرالثوب. (اقرب الموارد). || گیاه ریزه. || موی گردن و پس گردن و موی زرد ساق و پیشانی زن. (منتهی الارب). موهای ریزی که بر گردن و دو طرف ریش و پشت گردن و ساق زن و مانند آن باشد. (از اقرب الموارد). || موی رخسار. (منتهی الارب). || گیاهی بهاری است که در زمین هموار و پشته ها روید و به گنجشکان سبز ایستاده ماند، و هرگاه که خشک شود گویی گنجشکان سرخ ناایستاده است. (از اقرب الموارد) (تاج العروس).[ غَ فِ ] (ع ص) غفرالقفا؛ مرد با موی گردن. (منتهی الارب): رجل غفر القفا؛ یعنی مردی که موهای ریز بر پشت گردن دارد. (از اقرب الموارد).[ غُ ] (ع اِ) بزغالهٔ کوهی. به فتح و ضم اول هر دو آمده و بیشتر به ضم است. (از منتهی الارب). ولد الارویة. (اقرب الموارد).[ غُ فُ ] (ع ص، اِ) جِ غَفور. (از اقرب الموارد). رجوع به غفور شود.[ غِ ] (ع اِ) گوساله. (منتهی الارب). || جانورکی است. (منتهی الارب).[ غُ ] (اِخ) قلعه ای است در یمن از اعمال اَبیَن. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «غفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر