معنی غفار
6 بازدید
[ غُ ] (ع اِ) موی گردن و پس گردن. موی رخسار و موی زرد ساق و پیشانی. (منتهی الارب) (آنندراج). موهایی ریز که بر گردن و هردو جانب ریش و قفا و ساق زن و مانند آنهاست. (از اقرب الموارد).[ غَ فْ فا ] (ع ص) نیک آمرزگار. از صفات خدای تعالی است. (منتهی الارب). آمرزنده و پوشندهٔ گناه. ج، غفارون. (مهذب الاسماء). آمرزندهٔ گناهان. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۷۳). درگذارنده. بسیار پوشاننده. مؤنث آن غفارة. (از اقرب الموارد). غفور. عَفُوّ. صَفّاح. صَفوح : {/Bوَ إِنِّی لَغَفََّارٌ لِمَنْ تََابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صََالِحاً ثُمَ اِهْتَدی ََ . ۱-۱۲۲۰:۸۲/}(قرآن ۲۰/۸۲). گرش ولایت و فرمان و ملک و گنج نماند بماند رحمت پروردگار غفارش.سعدی. || بسیار پوشاننده. صیغهٔ مبالغه از غَفَرَ. مؤنث آن غفارة است. (از اقرب الموارد). || (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). غفارالذنوب : دانی ز چه یک نام حق آمد غفار یعنی که به مجرمان عاصی رحم آر گر جاهلی از جهل نکردی گنهی پس عفو همیشه مینشستی بیکار.خاقانی. برای ختم سخن دست بردعا دارم امیدوار قبول از مهیمن غفار. سعدی (صاحبیه).[ غِ ] (اِخ) نام گروهی از قبیلهٔ کنانه. (ناظم الاطباء). پدر قبیله ای است از کنانه، و او غفاربن ملیک بن ضمرةبن بکربن عبدمنات بن کنانة. از آن قبیله است ابوذر جندب بن جنادة غفاری یکی از اصحاب نبی(ص). (منتهی الارب) (انسابی سمعانی ورق ۴۱۰ ب). رجوع به عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۶۵ و الموشح مرزبانی ص ۱۹۳ و ۱۹۴ شود.[ غِ ] (اِخ) ابن جاسم بن عملیق. او جدی جاهلی قدیم بود. پسرانش در نجد منزل داشتند. (از اعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۶۰).
کلمات همقافیه با «غفار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر