معنی غضی
8 بازدید
[ غَ ضا ] (ع اِ) بیشه و جنگل. (منتهی الارب) (آنندراج). غیضة. (تاج العروس). || اهل الغضی ؛ باشندگان نجد. (منتهی الارب). اهل نجد. (تاج العروس).[ غَ ضَنْ ] (ع مص) غضی ابل؛ دردناک شکم گردیدن (شتر) از خوردن غضا. (منتهی الارب). دردناک شدن شکم شتر از خوردن غضا: غضیت الابل غضی؛ اشتکت بطنها من اکل الغضا. (اقرب الموارد).[ غَ ] (ع ص) آنکه از خوردن غضا شکم وی به درد آید، یقال: بعیر غَضٍ و ناقة غضیة. (از اقرب الموارد). رجوع به غَضٍ شود.[ غَ ضْ یْ ] (ع مص) صاحب منتهی الارب آرد: «غضی از باب ضرب یضرب به معنی نیکوحال و بسند شد عیال را» و ظاهراً مصدر آن غضی باید باشد، و همچنین آرد: «رجل غاض؛ مرد نیکوحال و دلبنده عیال خویش را». در فرهنگهای معتبر از قبیل اقرب الموارد و تاج العروس غضی تنها از باب علم یعلم آمده و مصدر آن غَضاً ذکر شده، اما غاض از غضو است نه از غضی. رجوع به فرهنگهای مذکور شود.[ غُ ضَ ی ی ] (ع اِ مصغر) مصغر غضا (درخت). (معجم البلدان). رجوع به غضا شود.[ غَ ضا ] (اِخ) وادیی است به نجد. (منتهی الارب) (قاموس). در تاج العروس آمده: ذوالغضی؛ واد بنجد. || ذوالغضی. رجوع به شرح فوق شود.[ غَ ضْ یْ ] (اِخ) یا قفا الغضی، کوه کوچکی است. کثیر عزة گوید: کأن لم یُدمَنها انیس و لم یکن لها بعد ایام الهدملة عامر و لم یعتلج فی حاضر متجاور قفا الغضی من وادی العشیرة سامر قفا الغضن نیز روایت شده است. (از معجم البلدان).[ غُ ضَ ] (اِخ) آبی متعلق به قبیلهٔ عامربن ربیعة جز بنی البکاء است. (از معجم البلدان).[ غُ ضَ ] (اِخ) به قولی کوههای بصره است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «غضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر