معنی غصن
5 بازدید
[ غَ ] (ع مص) غصن کسی از حاجت وی؛ بازداشتن او را و بند نمودن از نیاز. (منتهی الارب) (آنندراج). منحرف کردن و بازداشتن کسی را از حاجت وی. و ماغصنک عنی؛ ای ماشغلک. (اقرب الموارد). || شاخ (شاخه) را به سوی خود کشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || غصن شاخه؛ بریدن آن را، یا عام است. (منتهی الارب) (آنندراج). بریدن و برگرفتن شاخه. (از اقرب الموارد). شاخ بریدن. (تاج المصادر بیهقی). || غصن چیزی؛ گرفتن آن را. (منتهی الارب) (آنندرج). برگرفتن چیزی را یا بریدن آن را. (از اقرب الموارد).[ غُ ] (ع اِ) شاخ درخت که بر شاخ دیگر برآید، یا عام است. (منتهی الارب). شاخه. شاخ درخت. (غیاث اللغات) (دهار). شاخه هایی که از ساق درخت برآیند نازک باشند یا درشت. ج، غُصون، اَغصان، غِصَنَه. (از اقرب الموارد). شاخ از شجر و گیاه ساق دار: شاخش جلال و رفعت بر داده طوبی آسا طوبی به غصن طوبی گر زین صفت دهد بر. خاقانی. || جوی. جویبار. کانال کوچک. || اغصان، اشعاری هستند که موشحات و زجلها را تشکیل میدهند (موشحه و زجل هرکدام نوعی شعر هستند). (دزی ج ۲ ص ۲۱۵).[ غُ ] (اِخ) (ذوالـ ...) وادیی در نزدیکی مدینه. رجوع به ذوالغصن شود.[ غُ ] (اِخ) الرومیة. نام مادر المستکفی باللََّه. رجوع به مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص ۲۸۰ شود.[ غُ ] (اِخ) (دکتر سلیم...) طبیب مصری بود. او راست: «التمریض المنزلی» که در آغاز آن بعض مبادی تشریحی و فیزیولوژیکی را آورده است. این کتاب در مطبعهٔ ادبیهٔ بیروت به سال ۱۹۱۰م. چاپ شده است. (از معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۴۱۸).
کلمات همقافیه با «غصن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صن» برای سرودن شعر