معنی غزوان
7 بازدید
[ غَ زْ ] (ع ص) قصدکننده. فعلان من الغزو و هو القصد. (از معجم البلدان). - ابوغزوان؛ کنیهٔ گربه است زیرا پیوسته موش را قصد میکند. (از اقرب الموارد).[ غَ زَ ] (ع مص) جنگ کردن با دشمن. در پی جنگ و غارت دشمن گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). به جنگ دشمنان رفتن و غارت کردن آنان در دیار ایشان. غَزْوْ. غَزاوَة. (اقرب الموارد). رجوع به غزو شود.[ غَ زْ ] (اِخ) کوهی به طائف. (منتهی الارب) (آنندراج). کوهی است که شهر طائف بر پشت آن قرار دارد. (از معجم البلدان). کوه غزوان به حدود طایف است بر او برف و یخ می باشد و در ملک عرب بر هیچ کوه دیگر نبود. (نزهة القلوب چ لیدن ص ۱۹۸). کوهی است در «مغرب» یا قبیله ای است که بدان نسبت داده اند. (از تاج العروس). رجوع به نزهة القلوب چ لیدن ص ۲ شود.[ غَ زْ ] (اِخ) محله ای است در هرات. (از معجم البلدان) (منتهی الارب) (آنندراج).[ غَ زْ ] (اِخ) ابن اسماعیل. جهشیاری داستانی از وی دربارهٔ یحیی بن خالد و فضل نقل کرده است. رجوع به کتاب الوزراء و الکتاب تألیف جهشیاری چ مصر ۱۳۵۷ هـ . ق. ص ۱۹۶ شود.[ غَ زْ ] (اِخ) ابن جریر. تابعی و ثقه است. (از تاج العروس).[ غَ زْ ] (اِخ) ابن قاسم بن علی بن غزوان مازنی، مکنی به ابوعمرو. او از ابن مجاهد و ابن شنبوذ دانش فراگرفت و ماهر و ضابط و شدیدالاخذ و واسع الروایة بود، و مرگ او در اواخر قرن چهارم هجری قمری در مصر اتفاق افتاد. (از حسن المحاضرة فی اخبار مصر و القاهرة ص ۲۲۶).[ غَ زْ ] (اِخ) ابوحاتم، تابعی است.[ غَ زْ ] (اِخ) غفاری کوفی، مکنی به ابومالک. تابعی است. رجوع به ابومالک شود.
کلمات همقافیه با «غزوان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر