معنی غزنه
6 بازدید
[ غَ نَ ] (اِخ) جای گشاده ترین و پاکیزه ترین از بلادها. (منتهی الارب) (آنندراج). همان غزنین است. (از برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (جهانگیری). شهر بزرگی است در اوایل هند از سوی خراسان. (از وفیات الاعیان ج ۲ ص ۵۷). شهری است در افغانستان کنونی. یاقوت گوید: غزنه تلفظ عامه است و صحیح نزد علما غزنین است و آن را تعریب کنند و جزنة گویند و مجموع بلاد آن را زابلستان نامند، و غزنه قصبهٔ (کرسی) آن است. (از معجم البلدان). لغة این نامها گزنه. گنزک. گنجه (یعنی محل گنج و ذخایر). (حاشیهٔ برهان چ معین). غزنه در جنوب غرجستان قرار دارد و منسوب آن غزنوی است. غزنین. غزنی. غزنو. (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (غیاث اللغات). رجوع به غزنین شود: بوسهل حمدوی... صاحب دیوان حضرت غزنه... بوده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۷). پس از وفات سلطان محمود... سهم صاحب دیوانی غزنه بدو داده آمد. (تاریخ بیهقی). و با حصول ارادت و شمول سعادت روی به غزنه نهاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲هـ . ق. ص ۳۳۷). از اقاصی اقطار اصناف تجار روی به غزنه آوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۹). از غزنه بیرون آمد [سلطان ]، و آوازهٔ قصد جای دیگر و عزم مقصدی غیر آن برآورد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۴). رجوع به فهرست اعلام الجماهر بیرونی و فهرست مزدیسنا و فهرست لباب الالباب و فهرست سبک شناسی بهار ج ۲ و فهرست تاریخ مغول و فهرست تاریخ گزیده چ لیدن و فهرست تتمهٔ صوان الحکمة و تاریخ الحکماء قفطی ص ۴۰۴ و حدائق السحر چ عباس اقبال ص ۱۱۴ و ۱۱۸ و یشتها ج ۱ ص ۲۸۵ و ۲۰۳ و ج ۲ ص ۲۴۶ و تاریخ ادبیات ادوارد برون ج ۳ ص ۱۱۲ و ۴۱۱ و عیون الانباء ج ۲ ص ۲۱ و تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۱۶ شود.
کلمات همقافیه با «غزنه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر