معنی غریو

معنی غریو

5 بازدید
[ غِ وْ ] (اِ صوت) شور و فریاد و بانگ و غوغا. (برهان قاطع). شور و غوغا. (غیاث اللغات). اسم مصدر است از غریویدن و با غریدن از یک ریشه می باشد. (از فرهنگ نظام). بانگ و فریاد. و غیو مخفف آن است. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (انجمن آرا). بانگ و خروش. (فرهنگ اسدی). خروش. نعره. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). بانگ و فریاد و مشغله. (فرهنگ اوبهی). بانگ و ناله. آواز گریه. غرنگ. فغان و گریه و زاری. ولوله و هنگامه. (ناظم الاطباء): ز چرخ اختر از بیم دیوانه دیو زمین با تلاتوف و کُه با غریو.شهید. عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهارگاه با پخنو.رودکی. غریب نآیدش از من غریو گر شب و روز بناله رعد غریوانم و به صورت غرو.کسائی. برون جست از آن خیمه ارژنگ دیو چو آمد به گوشش از آن سان غریو. فردوسی. به ابر اندرآمد ز هر سو غریو به سان شب تار و انبوه دیو.فردوسی. غریو آمد از شهر توران زمین که سهراب شد کشته بر دشت کین. فردوسی. کوس تو کرده ست بر هر دامن کوهی غریو اسپ تو کرده ست بر هر خامهٔ ریگی سهیل. فرخی. بدین طرب همه شب دوش تا سپیدهٔ بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب.فرخی. گردون ز برق تیغ چو آتش لپان لپان کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان. فرخی. بدیشان نبد ز آتش مهر تیو به یک ره برآمد ز هر دو غریو.عنصری. تیز شد عشق و در دلش پیچید جز غریو و غرنگ نبسیجید. عنصری (از فرهنگ اسدی). کار من در هجر تو دائم نفیر است و فغان شغل من در عشق تو دائم غریو است و غرنگ. منجیک. چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی است بازفیر و بانفیر و باغریو و باغرنگ. منوچهری. غریو از خصمان برآمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۳۷). چون خطبه به نام طغرل بکردند غریو سخت هولی از خلق برآمد و بیم فتنه بود تا تسکین کردند. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۴). فلک خیره شد از غریو مردم و آواز کوسها و بوقها و طبلها. (تاریخ بیهقی ص ۵۸۶). فتادند بر خاک بیهوش و تیو همی داشتند از غم دل غریو. اسدی (گرشاسب نامه). ز چرخ اختران برگرفته غریو ز کوه و بیابان رمان غول و دیو. اسدی (گرشاسب نامه). پس مردمان را مرگ رسول حقیقت شد و غریو و گریستن از آن جمع برخاست. (مجمل التواریخ و القصص). مرا رفیقی پرسید کین غریو ز چیست جواب دادم کین گریه نیست هست ز غنگ. سوزنی. مرا دلی که غریوش چو اندر آتش عود مرا تنی ز وداعش چو اندر آب شکر. انوری. خروش شهپر جبریل و صور اسرافیل غریو سبحهٔ رضوان و زیور حورا.خاقانی. روی به هم آوردند و جهان از غریو رعد و کوس و نهیب برق و شمشیر پرمشغله شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۲۶۷). هر زمان از خرمی نصرت برآوردی غریو کآفرین باد آفرین بر دست و تیغ شهریار. (ایضاً ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵۹). هر شب پیش از نعرهٔ خروس غریو نای و کوس برخاستی. (ایضاً ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۹). چون یافت غریو را بهانه برخاست صبوری از میانه.نظامی. در هر تنی از غضب غریو است هر آدمی آشنای دیو است.نظامی. غریو از بزرگان مجلس بخاست که گوئی چنین شوخ چشم از کجاست؟ سعدی. یا از در سرای اتابک غریو کوس. سعدی (گلستان). پس به گورستان غریو افتاد و آه تا قیامت زین غلط واحسرتاه. مولوی (مثنوی). این چه جنگ خرفروشان بد کزو هر دو عالم پرغریو است و غرن.قاآنی. || (اِ) نوایی از موسیقی است.

کلمات هم‌قافیه با «غریو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید