معنی غری

معنی غری

7 بازدید
[ غَ را ] (ع مص) آزمند گردیدن. (منتهی الارب). در تاج العروس و اقرب الموارد غرا (به الف) آمده و ظاهراً صاحب منتهی الارب به اشتباه رفته است. حریص شدن. مولع شدن. (مصادر زوزنی). حریص شدن به چیزی بی آنکه وادارکننده ای باشد. (اقرب الموارد). غِراء. (منتهی الارب) (تاج العروس). غَراء . (تاج العروس) (اقرب الموارد). || سرد شدن آب چشمه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). در تاج العروس و اقرب الموارد «غرا» به الف آمده است.
[ غَ ] (حامص) قحبگی. غر بودن. رجوع به غر شود: از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای. مولوی (مثنوی چ کلاله خاور ص ۴۰۹). || (اِ) گریه با آواز و فریاد: این دل محزون نگیرد از غم فرقت قرار می کند شام و سحر با حسرتش غری و زار. ؟ (از فرهنگ شعوری). در مآخذ دیگر بدین معنی یافته نشد.
[ غَ ] (ع اِ) سریشم و به ترکی یاپوشقان. (تحفهٔ حکیم). صاحب «الابنیة» در بیان معنی سریش، غری به کار برده است. در ترجمهٔ صیدنه نیز آمده: سریشم را به لغت عرب غری گویند. ولی صحیح آن غرا (به الف) و غراء است. رجوع به همین کلمات شود.
[ غَ ] (اِخ) صاحب قاموس الاعلام محمد مؤمن عزتی را غری آورده. ولی در آتشکدهٔ آذر به صورت عزتی آمده است. و ظاهراً قول قاموس الاعلام اشتباه است. رجوع به عزتی شود.
[ غُ ] (حامص) فتق. فتاق. دبه خایگی. بادخایگی. بادگُندی. قیلة. ادرة. غر بودن. رجوع به غُر شود.
[ غِ ] (ص نسبی) شخص باغر. آنکه غر میدهد. رجوع به غر و قر شود.
[ غُ رْ را ] (ع اِ) زن مهتر قوم. (منتهی الارب). السیدة فی قبیلتها. (اقرب الموارد).
[ غَ ری ی ] (ع ص، اِ) نیکو و خوب صورت از مردم و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از قطر المحیط). || بنای نیکو. از آن است غَریّان دو بنا در کوفه یا دو صخره یا دو خرپشته. (منتهی الارب) (آنندراج). || الغری الذی یطلی به؛ غری آن است که بدان بیالایند. (از معجم البلدان ذیل غریّان). || رنگ سرخ. صبغ احمر کانه یغری. قال الشاعر: کانما جبینه غری. (از تاج العروس).
[ غَ ] (اِخ) نام موضعی به کوفه که تن امیرالمؤمنین علی (ع) را در آنجا به خاک سپردند. || یکی از نامهای شهر نجف. (ماضی النجف و حاضرها ج ۱ ص ۸). رجوع به دورهٔ کتاب مذکور و رجوع به نجف شود. || یکی از غریان را گویند. (از معجم البلدان). رجوع به غریان شود.
[ غَ ] (اِخ) بتی که بر روی آن گوسفندهای قربانی را ذبح میکردند. (از معجم البلدان). اسم صنم کان یطلی به و یذبح علیه. (تاج العروس).
[ ] (اِخ) به قول صاحب تاریخ قم آبی بود در قم که از جویهای «تیمره» و «انار» در وادی می انداختند، و غری همریشه با ایغار است و ایغار در لغت به معنی جمع و اضافت است. یعنی آب تیمره و «انار» اضافت می کنند و جمع می گردانند با آب رودخانهٔ قم. (تاریخ قم ص ۴۹).
[ غُ رَی ی ] (ع اِ مصغر) تصغیر غرا که به معنی سریشم و هر چیزی است که بدان بیالایند. (از معجم البلدان).
[ غُ رَی ی ] (اِخ) آبی است نزدیک اجا. (منتهی الارب). آبی است نزدیک اجا که یکی از دو کوه طی می باشد. (از معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «غری»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ری» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید