معنی غرچه
7 بازدید
[ غَ چَ / چِ ] (ص) به معنی غراچه. نامرد و مخنث و حیز. (برهان قاطع). مخنث نادان. (صحاح الفرس). مخنث و نادان. (فرهنگ رشیدی). || ابله و احمق و نادان و جاهل. || به چشم خودبین و دیوث. (برهان قاطع). || در فرهنگها به معنی نادان و بی حمیت آورده اند، این لغت بدین معنی گویا از کلمهٔ غرجستان یا غرچه به معنی ولایت واقع در حدود هرات و محل غور گرفته شده، ریشهٔ کلمه به اوستائی به معنی کوه است و غرجستان؛ یعنی کوهستان، و شاید اهالی آنجا ساده و درشت و به نادانی معروف بوده اند. غرچه اسم شخص هم آمده. (لغات شاهنامه چ شفق ص ۱۹۹): چرا عمر طاووس و دراج کوته چرا مار و کرکس زید در درازی! صد و اند ساله یکی مرد غرچه چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی! اگر نه همه کار تو باژگونه است چرا آنکه ناکس تر او را نوازی!مصعبی. پشت و قفای رئیس احمد غرچه هیچ نخواهد مگر که سفچه و سفچه. منجیک. آن غرچه را اجل آمده بود بدان سخن فریفته شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۳). که ره سوی این رز شما را که داد کدام ابله غرچه این در گشاد؟ اسدی (گرشاسبنامه). کزین غرچگان چیست چندین گریغ بکوشید هم پشت با گرز و تیغ. اسدی (گرشاسبنامه). بود ابلهی غرچهٔ بی کمان بخندیم باری بدو یک زمان. اسدی (گرشاسبنامه). این غر غرچه چو جغد دمن است نیست او را چو همای اصل کریم.خاقانی. من عزیزم مصر حرمت را و این نامحرمان غرزنان برزنند و غرچگان روستا.خاقانی. رنج دلم را سبب گردش ایام نیست فعل سگ غرچه است قدح خر روستا. خاقانی. به پای پردگیان را به غرچکان مگذار که پرده دار نباشد که پرده در نبود.سوزنی. چو غرچگان رباط چهارسو سوگند همی خورند که جفت ملیح غر نبود. سوزنی. بفریبد دلت به هر سخنی روستائی و غرچه را مانی.بدیعی. || ناتوان در مردی : رویت بریشت اندر ناپیدا چون کیر مرد غرچه بر مکان در.منجیک. || زبون. (برهان قاطع). نادانی زبون. (اوبهی): در گذر زین سرای غرچه فریب درگذر زین سرای (رباط) مردم خوار. سنائی. || (اِخ) مردم غرجستان. (از برهان قاطع): در این دیار [غرجستان ] بهنگام شار چندین بار پلنگ وار نمودند غرچگان عصیان.فرخی. زین سروقدی ماهرخی غرچه نژادی عاشق دو صدش بیش به روی چو قمر بر. سوزنی (از فرهنگ شعوری). || (اِ) نوائی از موسیقی است.[ غَ چِ ] (اِخ) دهی است از دهستان یخاب بخش طبس شهرستان فردوس، که در ۱۵۶هزارگزی شمال خاوری طبس واقع است، کوهستانی است و هوای آن گرم و خشک و سکنهٔ آن ۳۷ تن است و دارای مذهب تشیع اند و به زبان فارسی سخن میگویند. آب اهالی آن از قنات تأمین می شود و محصولات آن غلات و ذرت می باشد و شغل اهالی زراعت است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ غَ چَ ] (اِخ) نام یکی از متحدین افراسیاب که با ایرانیان جنگید و گرفتار شد: چو غرچه ز سگسار و شنگل ز هند هوا پردرفش و زمین پرپرند. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ص ۸۰۶). چو غرچه بدید آنکه رستم چه کرد وزآن نامداران برآورد گرد برآشفت بر خویشتن جنگجوی به تیری سوی رزم بنهاد روی. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ص ۸۷۶).[ غَ چَ ] (اِخ) غرجستان و آن ولایتی است مشهور از خراسان. (برهان قاطع). ولایتی است در خراسان. (صحاح الفرس). نام ولایتی است از خراسان و در غربی غور و شرقی هرات واقع است. (آنندراج) (انجمن آرا). نام ولایتی است در حوالی خراسان چنانکه می گویند غور و غرچه، و غلچه به لام نیز آمده. (فرهنگ رشیدی). غرجه از اقلیم چهارم است. طولش از جزایر خالدات «صط» و عرض از خط استوا «لوم»، ولایتی است و قریب پنجاه پاره دیه از توابع آن است و به آب و هوا مانند ولایت غور. (نزهة القلوب ص ۱۵۴): ابونصر شاه غرچه بود، با سلطان محمود مخالفت کرد... سلطان او را اسیر گردانید و امان داد و او در خدمت سلطان بود تا متوفی شد. (تاریخ گزیده ص ۳۹۷). غور. غورچه. (از فرهنگ شعوری). غراچه. غرج الشار. غرشستان. غرش. (انجمن آرا) (آنندراج). ساریان نام شهری است در غرچه. بندر نام شهری است در غرچه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). رجوع به غرجستان و غرج الشار شود: الا نان و غرچه به لهراسب داد بدو گفت کای گرد فرخ نژاد. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ص ۹۹۸). رجوع به غرجستان و غرچگان شود.[ غِ رِچْ چَ / چِ ] (اِ صوت) در تکلم آواز ساییدن دندان به هم با فشار، و بیشتر با لفظ (دندان غرچه) و با لفظ رفتن استعمال می شود. (از فرهنگ نظام).
کلمات همقافیه با «غرچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر