معنی غرنبه
7 بازدید
[ غُ رُمْ بَ / بِ ] (اِ صوت) بانگ و فریاد و شور و مشغله و خروش. (برهان قاطع). بانگ و خروش به تشنیع بود چنانکه بهری بلند و بهری نه. (صحاح الفرس) (نسخه ای از فرهنگ اسدی). بانگ تشنیع بود چنانکه بهری بیرون و بهری اندرون گلو بود. (فرهنگ اسدی چ پاول هورن). بانگ و مشغله. (جهانگیری) (اوبهی). غریو. (جهانگیری). غریدن. (آنندراج): دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش به گاز و دیده به انگشت پهلو به دبوس و سر به چنبه. لبیبی (از فرهنگ اسدی). ز فضل و بخشش و از کوشش او ممالک سر به سر دارد غرنبه. شمس فخری (از جهانگیری) (از فرهنگ شعوری) (از آنندراج). || غر و لند. - آسمان غرنبه؛ رعد. رجوع به آسمان شود. || چوبدستی. (برهان قاطع). چوبدستی بود که در راه دارند. (صحاح الفرس).
کلمات همقافیه با «غرنبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر