معنی غرق

معنی غرق

7 بازدید
[ غَ ] (ع مص) مأخوذ از غَرَق، به معنی در آب فرورفتن. آب از سر گذشتن. فارسیان غرق به سکون ثانی به معنی در آب فرورفتن استعمال می کنند و در بعضی جاها قید از سر تا قدم نیز کرده اند. (از آنندراج). مشهور و مستعمل به سکون راء است. (غیاث اللغات). غرقه شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). مستغرق شدن. انغماس. مردن در آب : سپاه تو ز پس و او در آب گنگ از پیش به حرق و غرق چنین شد شمار از آتش و آب. مسعودسعد. آفت ملک شش چیز است: حرمان... و خلاف روزگار و وباء و قحط و غرق و حرق و آنچه بدین ماند. (کلیله و دمنه). || گرفتن کمی از شیر: غرق فلان من اللبن؛ اخذ منه کثبة. (اقرب الموارد). || به معنی اغراق مستعمل گردد، منه قوله تعالی : {/B «وَ اَلنََّازِعََاتِ غَرْقاً».۱-۳۷۹:۱/}(قرآن ۷۹/۱). (منتهی الارب)؛ مقصود فرشتگانند که جانها را نزع می کنند، چنانکه تیرانداز کمان را کاملاً میکشد. (تاج العروس). || سخت کشیدن کمان. (ناظم الاطباء): زه و تیر بگرفت شادان به دست چو شد غرق پیکانش بگشاد شست. فردوسی. || غرق کردن کشتی. (دزی). || نابود شدن کشتی: غرق المرکب. || فروریختن. نگون شدن. || مجازاً به معنی جذب و شیفته شدن و غور کردن در چیزی: غارق فی تأمل الامور الالهیة. || تن دردادن. || پوشیده شدن و فرورفتن: غرق فی النوم. || در گل فرورفتن. به گل فروشدن. || مجازاً به معنی پرآب و مملو از آب شدن: بکی بکاءً شدیداً حتی غرق صدره. || ریزش زمینها. || غرق الاراضی؛ طغیان آب در زمینها. (دزی ج ۲ ص ۲۰۸). رجوع به غرق شود. || (اِ) از درختان دشتستان، و همان استبرق است . (درختان جنگلی ثابتی ص ۲۷۳). || (ص) در آب فرورفته. در آب مرده. مرد آب از سر گذشته. غرقه. غریق. غارق. مغروق : به ناورد هر جای خرگوش و سگ ستوران بخوی غرق مانده ز تگ.فردوسی. همه غرق در آهن و سیم و زر سپرهای زرین و زرین کمر.فردوسی. غلامی سیصد در زر و سیم غرق، همه با قباهای سقلاطون. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۲). روز عمر است به شام آمده و من چو شفق غرق خونم که شب غم به سحر می نرسد. خاقانی. در آب دیده می بینی که چون غرقم به دیدارت نمی پرسی مرا کای تشنهٔ دیدار من چونی؟ خاقانی. بینی ز اشک روی که چون پشت آینه حلقه به گوش و غرق زر و گوهر آیمت. خاقانی. ز بی آبیم سینه سوزد درون قدم تا سرم غرق دریای خون. نظامی (از آنندراج). ز تاب آتش دوری شدم غرق عَرَق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زآن عرق چینم. حافظ. لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم. حافظ. از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش غرق آب و عَرَق اکنون شکری نیست که نیست. حافظ. || فرورفته. درهم آمیخته : چون هریسه لحم و گندم، غرق هم هیچ سبقی نی در ایشان فرق هم.مولوی.
[ غَ ] (اِخ) دهی است از دهستان تحت جلگهٔ بخش فدیشهٔ شهرستان نیشابور که در ۲۱ هزارگزی شمال نیشابور واقع و محلی است جلگه، معتدل و سکنهٔ آن ۱۴۳ تن است که شیعه و فارسی زبان اند. آب آن از قنات است و محصول آنجا غلات، بنشن و تریاک می باشد و شغل اهالی زراعت و کرباس بافی است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
[ غَ ] (اِخ) ناحیه ای است. در نزهة القلوب آمده: از قره باغ تا دیه «هر» سه فرسنگ، از او تا غرق پنج فرسنگ. (نزهة القلوب ج ۳ ص ۱۸۱).
[ غَ ] (اِخ) دهی است به مرو، و آن تصحیف غزق به زای معجمهٔ محرکه نیست. از آن ده است جرموزبن عبداللََّه محدث غرقی. (از منتهی الارب). شهرکی است به ماوراءالنهر از حدود اسروشنه، با کشت و برز و مردم بسیار. (حدود العالم). یاقوت در معجم البلدان گوید: غرق و غزق دو قریهٔ جداگانه از قراء مرو است و ابوسعد سمعانی گوید: در مرو قریه ای به نام غزق نمیشناسم و آنچه میدانم غرق است و شاید امیر ابونصربن ماکولا اشتباهاً به زاء آورده است.
[ غَ ] (اِخ) (ابو...) ناحیه ای است در عراق، واقع در قضاء هندیه از ایالت حلة. (از اعلام المنجد).
[ غَ رَ ] (ع مص) غرق شدن و آب از سر کسی گذشتن. (منتهی الارب). فرورفتن در آب و از سر گذشتن آب و غیره. و مشهور و مستعمل به سکون «را» است. (غیاث اللغات). غرق شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی): {/Bحَتََّی إِذََا أَدْرَکَهُ اَلْغَرَقُ قََالَ آمَنْتُ . ۱۳-۱۸۱۰:۹۰/}(قرآن ۱۰/۹۰). مستغرق شدن. انغماس. فرورفتن در آب و جز آن. (دزی ج ۲ ص ۲۰۸). || طوفان. (منتهی الارب ذیل طوفان). || به قدر سیرآبی آب خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج): غرق الرجل غرقاً؛ شرب الغرقة. (از اقرب الموارد). || بی نیاز گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). استغناء. (از اقرب الموارد).
[ غَ رِ ] (ع ص) غرقه شده. (منتهی الارب). غرق شده. (آنندراج). غریق. (غیاث اللغات). غرق شونده. آنکه آب از سر وی گذرد: توئی که چشمهٔ خورشید بارها گشته ست ز شرم خاطر پاکت غرق میان عرق. کمال اسماعیل (از آنندراج). || آنکه از شیر اندکی برگیرد. (از اقرب الموارد). || غرق الصوت؛ یعنی بسته و بریده آواز و بیمناک. (از منتهی الارب).
[ غُ رَ ] (ع اِ) جِ غُرقَة. (منتهی الارب). رجوع به غرقة شود.
[ غُ رَ ] (اِخ) شهری است به یمن مر همدان را. (منتهی الارب) (از معجم البلدان). شهری است در یمن از برای قبیلهٔ همدان. (شرح قاموس).
[ غُ رُ ] (ترکی، اِ) جایی که آن را خلوت کنند. غُروق. قُرُق. قُروق. حمی. رجوع به قرق شود.
[ غِ رِ ] (اِ صوت) در تداول شیرازیان، آواز شکستن چوب و استخوان و امثال آنها. قاف مبدل غین است. (از فرهنگ نظام).

کلمات هم‌قافیه با «غرق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید