معنی غرر
8 بازدید
[ غَ رَرْ ] (ع اِمص) هلاکت. اسم است تغریر را. (اسم مصدر تغریر). (منتهی الارب). در معرض هلاک افتادن. التعریض للهلکة. (از اقرب الموارد). خطر. (منتهی الارب) (تاج العروس). و منه الحدیث: نهی رسول اللََّه (ص) عن بیع الغرر، و آن مانند بیع ماهی در آب و مرغ در هواست، و گفته اند چیزی است که ظاهرش مشتری را گول زند و باطن آن مجهول باشد، و گفته اند آن است که بدون تعهد و ثقت باشد. ازهری گوید: بیع غرر شامل بیوع مجهوله است که خریدار و فروشنده به کنه آن پی نمی برند، تا معلوم شود. (از تاج العروس). بیع غرر یا بیع خطر، و آن مانند بیع ماهی در آب و مرغ در هواست. (منتهی الارب). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: غرر شرعاً چیزی را گویند که موهم نیستی باشد، کذا فی جامع الرموز فی بیان البیع الفاسد و الباطل، و بیرجندی گوید: آنچه پایان و عاقبتش نامعلوم باشد آن را غرر نامند، و در مغرب گفته است که غرر خطری باشد که وجود و عدمش مشکوک است مانند فروختن ماهی در آب یا مرغ در هوا. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بیع خطر. || فریب خوردن. فریفتگی: یقال انا غرر منک؛ ای مغرور: او نکرد این فهم پس داد از غرر شمع فانی را به فانی دگر.مولوی (مثنوی). هر قدم زین آب تازی دورتر دَودَوان سوی سراب با غَرر. مولوی (مثنوی چ کلالهٔ خاور دفتر چهارم ص ۲۶۷). || (مص) غره دار گردیدن و سپید گشتن روی. (منتهی الارب). غره دار گردیدن و زیبا شدن روی و سفید شدن چیزی. (از اقرب الموارد). روشنائی. (آنندراج).[ غَ رَرْ ] (ع اِ) عصاالراعی. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۲۵۲). دزی، غرز، به فتح اول و دوم و زای معجمه آورده و آن را نوعی کوچک از عصاالراعی می داند. رجوع به عصاالراعی شود.[ غُ رَرْ ] (ع اِ) جِ غُرَّة. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). رجوع به غرة شود. || جِ اَغَرّ. (تاج العروس). غُرّان. رجوع به اغر شود. || غُرَرُالشهر، سه شب از اول ماه. (منتهی الارب) (المنجد). || جِ غَرّاء. (اقرب الموارد). رجوع به غراء شود. - دُرَرِ غُرَر؛ به معنی مرواریدهای بهتر و برگزیده. (لطائف اللغات و مؤید الفضلا و منتخب اللغة) (از غیاث اللغات). و گاهی این ترکیب را به صورت غرر درر، به تقدیم صفت بر موصوف استعمال کنند و غرر در هر دو صورت به معنی سپید و درخشان و برگزیده و بهتر است. || کنایه از سخنان استوار و منسجم و برگزیده و فصیح : مادح بر او پوید زیرا که ز مدحش الفاظ نکت گردد و معنی غرر آید.فرخی. جائی که درر باید جائی که غرر باید معلوم غرر داری مفهوم درر داری.فرخی. همه الفاظ او نکت زاید همه الفاظ او غرر باشد.مسعودسعد. از وزن و قوافی و ز ایهام سخن گفت الفاظ نکت بود و معانی غرر آمد.سوزنی. عبهر نثر ز هر شاخ نکت بازکنید جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشائید. خاقانی. از نخب ادب و غرر درر و لطایف نکت و بدلهای مستحسن... نصیبی کافی وافر حاصل کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). و درر صدف معالی، و غرر سدف ایام و لیالی. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۱۸).
کلمات همقافیه با «غرر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رر» برای سرودن شعر