معنی غراف
8 بازدید
[ غِ ] (ع اِ) پیمانه ای است بزرگ. (منتهی الارب). پیمانهٔ بزرگی مانند جراف است. قَنْقَل. (از اقرب الموارد).[ غِ ] (ع اِ) جِ غُرفة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به غرفة شود.[ غِ ] (اِخ) معرب گراف. رجوع به گراف شود.[ غَ رْ را ] (ع ص) صیغهٔ مبالغه از غرف. (اقرب الموارد). رجوع به غرف شود. || اسب فراخ گام گشاده رو. (منتهی الارب): فرس غراف؛ یعنی اسبی که گشاده گام و قوائم وی گیرا باشد. رحیب الشحوة کثیرالاخذ بقوائمه. (اقرب الموارد). || نهر بسیارآب. (منتهی الارب): نهر غراف؛ کثیرالماء. و غیث غراف؛ غزیر. (از اقرب الموارد) (تاج العروس).[ غَ رْ را ] (اِخ) نام اسب براءبن قیس. (منتهی الارب). اسب براءبن قیس بن عقاب بن هرمی بن ریاح الیربوعی، و اوست که دربارهٔ اسب خود گفته : فان یک غراف تبدل فارسا سوای فقد بدلت منه سمیدعا ... و سمیدع همسایهٔ براءبن قیس بود. (تاج العروس). برای تفصیل رجوع به تاج العروس شود.[ غَ رْ را ] (اِخ) جویی است میان واسط و بصره، و بر آن شهرستانی است بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج). نهر کبیری است در زیر واسط، میان واسط و بصره. در کنار این نهر ناحیه ای مشتمل بر قراء بسیار واقع است و از بطائح به شمار میرود. و گروهی از اهل علم بدانجا منسوبند. (از معجم البلدان). صاحب الاخبار الدولة السلجوقیة گوید: امیر بدرالدین مظفربن حمادبن ابی الجبر صاحب غراف و اعمال بطیحه بود. رجوع به کتاب مذکور صص ۱۳۷ -۱۳۸ شود.
کلمات همقافیه با «غراف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر