معنی غذ
6 بازدید
[ غَ ذذ ] (ع مص) روان گردیدن ریم از جرح. (منتهی الارب): غَذَّ الجرحُ غَذّاً؛ سال بما فیه من قیح و صدید، تقول: ترکت جرحه یغذ. (اقرب الموارد). || آماسیدن و ریم کردن جرح. (منتهی الارب). - غذ چیزی؛ کاستن آن: غذ الشی ء؛ نقصه. (اقرب الموارد). و غضضت منه و غذذت؛ ای نقصته. (نشوء اللغه العربیة ص ۵۴). - غذ حرکت یا غذ در حرکت؛ شتافتن در آن: غذ السیر و غذ فی السیر؛ اسرع. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «غذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غذ» برای سرودن شعر